|
الماس طلایی زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
| |||||
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود؛ و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد... با من بگو از آنچه سنگینیِ سینه ی توست. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. لانه ی محقّرم،کجای دنیا را گرفته بود؟ فرشتگان،همه سر به زیر انداختند. ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبّتم، از تو دور کردم و تو ندانسته،به دشمنی ام برخاستی! های های گریه هایش،ملکوت خدا را پر کرد... طبقه بندی: مدادهای رنگی، تا به حال چیزی از مجسمه ی بودا شنیدید؟ مجسمه از طلای ناب ساخته شده بود و تندیسی بود گرانبها و پرقیمت. تندیس طلایی بودا تبدیل به مجسمه ی کم ارزشی از کاه گل شد. راز مجسمه ی طلا،در سینه ی کشته شدگان محفوظ ماند و آنچه نسلهای بعد،از مجسمه ی بودا شناختند ، سنگ و گلی بیش نبود. و تازه همه ی آنهایی که مجسمه ی بودا را تنها مجسمه ای کاه گلی شناخته بودند،به ارزش و قیمتی بودن این میراث گرانبها پی بردند. روبرو می شوم. حتی یادآوری شان،برای ما تولید درد میکند، درست مثل مجسمه ی بودا می ماند. مثل کاه گلی ست که سطح ظاهری این گنج گرانبها را پوشانده،اما وقتی به درسهایی که باید از ماجرا بگیریم،دقت کنیم،متوجه خواهیم شد موهبتهایی در دل این ماجراها نهفته است که ارزشش،کمتر از طلای ناب مجسمه ی بودا نیست ) . طبقه بندی: مدادهای رنگی، آدم های بزرگ در باره ی ایده ها سخن می گویند. آدم های متوسط در باره ی چیزها سخن می گویند. می دانند. می دهند.
طبقه بندی: مدادهای رنگی، دلم تنگـ می شـود گاهـی ! طبقه بندی: مدادهای رنگی، روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود. مجنون بدون اینکه متوجه شود،از بین سجاده ی او عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی!چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم،تو را ندیدم،،،تو که عاشق خدای لیلی هستی،چگونه مرا دیدی؟؟؟ طبقه بندی: مدادهای رنگی، |
get code of close right click in veblog music
| ||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||