الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان،سراغش را از خدا می گرفتند؛

و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:
می آید...

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود؛

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد...
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان،چشم به لب هایش دوختند...
گنجشک هیچ نگفت .
خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینیِ سینه ی توست.
گنجشک گفت:
لانه ی کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه ی محقّرم،کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینیِ بغضی،راه کلامش بست...
سکوتی در عرش،طنین انداخت.

فرشتگان،همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود.

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ،خیره در خداییِ خدا مانده بود.
خدا گفت:

و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبّتم،

از تو دور کردم و تو ندانسته،به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش،ملکوت خدا را پر کرد...




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ SH ]

تا به حال چیزی از مجسمه ی بودا شنیدید؟
اهالی روستایی در هندوستان که پیرو آیین بودای مقدس بودند،مجسمه ای از بودا ساختند.

مجسمه از طلای ناب ساخته شده بود و تندیسی بود

 گرانبها و پرقیمت.
در حین جنگها و یورش اقوام بیگانه به هندوستان، اهالی ده، برای محفوظ ماندن این میراث گرانبها از هجوم مهاجمین،روی آن را با کاه گل پوشاندند.

تندیس طلایی بودا

تبدیل به مجسمه ی کم ارزشی از کاه گل شد.
به خاطر کشت و کشتار و قتل مردمان دهکده،

راز مجسمه ی طلا،در سینه ی کشته شدگان محفوظ ماند و آنچه نسلهای بعد،از مجسمه ی بودا شناختند ،

سنگ و گلی بیش نبود.
به مرور زمان،کاه گل هایی که سطح رویی مجسمه را پوشانده بودند،ریزش کردند و طلای نابی که زیر کاه گل مخفی شده بود،با درخشش عجیب خود زیر نور طلایی خورشید،خود را نشان داد،

و تازه همه ی آنهایی که مجسمه ی بودا را تنها

مجسمه ای کاه گلی شناخته بودند،به ارزش و قیمتی بودن این میراث گرانبها پی بردند.


( این داستان،یکی از بزرگترین آویزه های روحم در زندگیست،وقتی با مصائب و منابع درد زندگی

روبرو می شوم.
منابع آفرینش درد و رنج،و یا همان مصائب سختی که

حتی یادآوری شان،برای ما تولید درد میکند،

 درست مثل مجسمه ی بودا می ماند.
درد و رنجی که در ظاهر این اتفاقات وجود دارد،

مثل کاه گلی ست که سطح ظاهری این گنج گرانبها را پوشانده،اما وقتی به درسهایی که باید از ماجرا بگیریم،دقت کنیم،متوجه خواهیم شد موهبتهایی در دل این ماجراها نهفته است که ارزشش،کمتر از طلای ناب مجسمه ی بودا نیست ) .




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ SH ]

آدم های بزرگ در باره ی ایده ها سخن می گویند.

آدم های متوسط در باره ی چیزها سخن می گویند.
آدم های كوچك
، پشت سر دیگران سخن می گویند.
•••
آدم های بزرگ
،درد دیگران را دارند.
آدم های متوسط
،درد خودشان را دارند.
آدم های كوچك
،بی دردند.
•••
آدم های بزرگ
،عظمت دیگران را می بینند.
آدم های متوسط
،به دنبال عظمت خود هستند.
آدم های كوچك
،عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.
•••
آدم های بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند.
آدم های متوسط به دنبال كسب دانش هستند.
آدم های كوچك به دنبال كسب سواد هستند.
•••
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند.
آدم های متوسط
،پرسش هائی می پرسند كه پاسخ دارد.
آدم های كوچك می پندارند پاسخ همه ی پرسش ها را

 می دانند.
•••
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند.
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند.
آدم های كوچك
،مسئله ندارند.
•••
آدم های بزرگ
،سكوت را برای سخن گفتن برمی گزینند.
آدم های متوسط
،گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجیح

می دهند.
آدم های كوچك
،با سخن گفتن بسیار،فرصت سكوت را از خود می گیرند.

 

 

 




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ SH ]

دلم تنگـ می شـود گاهـی !
برای ...
یک « دوستت دارم » سـاده !
دو « فنجـان قهــوه ی داغ »
سه « روز » تعـطیلی در زمسـتان !
چـهار « خنـده ی بلنــد »
و پنــج « انگشـت » دوست داشتـنی !




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ چهارشنبه 13 مهر 1390 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ SH ]

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود.

مجنون بدون اینکه متوجه شود،از بین سجاده ی او عبور کرد.

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:

هی!چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت:

من که عاشق لیلی هستم،تو را ندیدم،،،تو که عاشق خدای لیلی هستی،چگونه مرا دیدی؟؟؟




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ دوشنبه 27 تیر 1390 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا