الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده

 

یک شخص جوان،با تحصیلات عالی،

برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد.

در اولین مصاحبه پذیرفته شد.

رئیس شرکت،آخرین مصاحبه را انجام داد.

رئیس شرکت،از شرح سوابق متوجّه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان،

از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس،

تماماً بسیار خوب بوده است،و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رئیس پرسید :

آیا هیچگونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟

جوان پاسخ داد : هیچ.

رئیس پرسید :

آیا پدرتان بود که شهریه­ های مدرسه ی شما را پرداخت کرد؟

جوان پاسخ داد :

پدرم فوت کرد،زمانی که یک سال داشتم.

مادرم بود که شهریه­ های مدرسه ­ام را پرداخت می­کرد.

رئیس پرسید : مادرتان کجا کار می­کرد؟

جوان پاسخ داد :

مادرم به عنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.

رئیس از جوان درخواست کرد تا دست هایش را نشان دهد.

جوان،دو تا دست خود را که نرم و سالم بود،نشان داد.

رئیس پرسید :

آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها،به مادرتان کمک کرده ­اید؟

جوان پاسخ داد : هرگز.

مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم.

بعلاوه،مادرم می­تواند سریع­ تر از من رخت بشوید.

رئیس گفت : درخواستی دارم.

وقتی امروز برگشتید،بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،

و سپس فردا صبح پیش من بیایید.

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.

وقتی که برگشت،با خوشحالی از مادرش درخواست کرد

تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.

مادرش احساس عجیبی می­کرد.

شادی امّا همراه با احساس خوب و بد.

او دستهایش را به مرد جوان نشان داد.

جوان،دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد.

همانطور که آن کار را انجام می­داد،اشک هایش سرازیر شد.

اولین بار بود که او متوجّه شد که دست های مادرش خیلی چروکیده شده،

و اینکه کبودی­های بسیار زیادی در پوست دستهایش است.

بعضی کبودی­ ها خیلی دردناک بود،

آنقدر که مادرش می­ لرزید،وقتی که دستهایش با آب تمیز می­ شد.

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست­ هاست که

هر روز رخت ها را می­شوید تا او بتواند شهریه ی مدرسه را پرداخت کند.

کبودی­ های دست های مادرش،قیمتی بود که مادر مجبور بود

برای پایان تحصیلاتش،تعالی دانشگاهی و آینده­ اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش،

جوان،همه رخت های باقیمانده را برای مادرش،یواشکی شست.

آن شب،مادر و پسر، مدّت زمان طولانی گفتگو کردند.

صبح روز بعد،جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس،متوجّه اشک های توی چشم­های جوان شد.

پرسید :

آیا می­توانید به من بگویید دیروز در خانه­ تان چه کاری انجام داده­ اید،

و چه چیزی یاد گرفتید؟

جوان پاسخ داد : دستهای مادرم را تمیز کردم،

و شستشوی همه ی باقیمانده ی رخت ها را نیز تمام کردم.

رئیس پرسید :

لطفاً احساس­تان را به من بگویید.

جوان گفت :

اکنون می­دانم که قدردانی چیست.

بدون مادرم،موفقیّت امروز من وجود نداشت.

از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم،

فقط اینک می­فهمم که چقدر سخت و دشوار است،

برای اینکه یک چیزی انجام شود.

به این نتیجه رسیده­ ام که

اهمیّت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رئیس شرکت گفت :

این چیزی ست که دنبالش می­گشتم که مدیرم شود.

می­خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند.

کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد،

و کسی که پول را به عنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد.

شما استخدام شدید.

بعدها،این جوان خیلی سخت کار می­کرد،

و احترام زیردستانش را بدست آورد.

هر کارمندی،با کوشش و بصورت گروهی کار می­کرد.

عملکرد شرکت به طور فوق­ العاده­ ای بهبود یافت.


یک بچّه،که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است،

از روی عادت به او داده ­اند،

ذهنیّت مقرری را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می­داند.

او از زحمات والدین خود بی­خبر است.

وقتی که کار را شروع می­کند،

می­پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد.

زمانی که مدیر می­ شود،

هر گز زحمات کارمندانش را نمی­فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می­کند.

این شخص،که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد،

ممکن است یک مدّتی موفّق باشد،

امّا عاقبت،احساس کامیابی نمی­کند.

او غر خواهد زد،و آکنده از تنفّر می­شود و برای بیشتر بدست آوردن می­جنگد.

اگر اینگونه والدین حامی ای هستیم،

آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می­دهیم،

یا در عوض داریم بچه ­هایمان را خراب می کنیم؟!

شما می­توانید بگذارید بچه­ هایتان در خانه ی بزرگ زندگی کنند،

غذای خوب بخورند،پیانو بیاموزند،تلویزیون صفحه ی بزرگ تماشا کنند.

امّا هنگامی که دارید چمن­ ها را می زنید،

لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند.

بعد از غذا،بگذارید بشقاب و کاسه­ های خود را

همراه با خواهر و برادرهایشان بشویند.

برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید،

بلکه می­خواهید که آنها درک کنند.

مهم نیست که والدین­شان چقدر ثروتمند هستند.

یک روزی موی سرشان،

به همان اندازه ی مادرِ آن جوان،سفید خواهد شد.


" مهم ­ترین چیز این است که

بچّه­ های شما یاد بگیرند که

چطور از زحمات و تجربه ی سختی "قدردانی" کنند،

و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها،

با دیگران کار کنند" .




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ SH ]

از دل و دیده ، گرامی تر هم ،

آیا هست ؟

- " دست " -

آری ،

ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان ، دست ، گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

شرفِ دست ، همین بس كه نوشتن با اوست !

خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست .

در فرو بسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرِ خود ، بانگ زدم :

هیچت ار نیست ، مخور خون جگر ؛

دست كه هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَرِ كاه ، از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای ،

دست هایش بسته است !

دست در دست كسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی ،

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست .

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست بر افشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورَد از پرچمِ دست تو شكست !

دست ، گنجینه ی مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره ی نقش ،

خواه بر دنده ی چرخ ،

خواه بر دسته ی داس ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم ،

سرنوشت بشرست  ،

داده با تلخیِ غم های دگر ، دست به هم ! ؛

بارِ این درد و دریغ است كه ما ،

تیرهامان به هدفِ نیك رسیده است ، ولی ،

دست هامان ، نرسیده است به هم !

 

 

" فریدون مشیری "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ب.ظ ] [ SH ]

دنبال کسی نیستم که

وقتی میگم میرم ؛

بگه : نرو ...

کسی رو میخوام که

وقتی گفتم میرم ؛

بگه :

"صبر کن ، منم باهات بیام ،

تنها نرو" !!!

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ SH ]

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم،

و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم،

و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم.

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم،

و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله،آب بازی کنم،

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم.

وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

یاد می گرفتم.

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم،

و هیچ اهمیّتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست،

و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که

هر چیزی ممکن است،

و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده ی خود برگردم.

نمی خواهم زندگی من پُر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه ی محبّت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و  به . . .

 

" این دسته چک من ، کلید ماشین ،

کارت اعتباری و بقیه ی مدارک ،

مال شما " ...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !!!




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ SH ]

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

یک حکیم سالخورده‌ی چینی ، از دشتی پر از برف رد می‌شد.

به زنی برخورد که گریه می‌کرد.

حکیم پرسید:
 شما چرا گریه می‌کنید؟
زن گفت :

چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم ،

 به جوانی‌ام ،

 به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم ،

و مردی که دوستش داشتم.

این از رحمت خدا به دور است که به من ،

تواناییِ به خاطر آوردنِ گذشته را داده است.

او می‌دانست که من بهارِ زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد ،

و به فکر فرو رفت.
عاقبت ، گریه‌ی زن بند آمد.

او  پرسید:
 شما در آن‌جا چه می‌بینید؟
حکیم پاسخ داد:
 دشتی پر از گل سرخ.

خداوند ، وقتی به من تواناییِ به یاد آوردن را داد ،
نسبت به من لطف داشت.

 می‌دانست که من در زمستان ، همیشه می‌توانم

 بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

 

 

 

 

 

 

" پائولو کوئیلو "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ SH ]

 

بِربِری ، در چهارخانه گیر کرده ؛

نمایشِ هزار طرح و رنگِ بهار ، امّا در راه است !

تابلویِ آفتابگردانِ بی بوی ِ " ون گوگ " ،

بین میلیونرها ، دست به دست می گردد ؛

گالری گل های خوشبو ، در دشت بهار ، امّا مجانی است !

 

 

 

 

" میترا سهیل "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ SH ]


شب سردی بود...

پیرزن،بیرونِ میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند.

شاگردِ میوه فروش ، تند تند ،

پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها

میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد که

اونم میتونست میوه بخره ، ببره خونه.

رفت نزدیک تر...

چشمش افتاد به جعبه ی چوبیِ بیرون مغازه ،

که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.

 با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

 میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه ،

وبقیه رو بده به بچّه هاش.

هم اسراف نمی شد ، هم بچّه هاش شاد میشدن .

برق خوشحالی توی چشماش دوید.

دیگه سردش نبود!

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه.

تا دستش رو بُرد داخل جعبه ، شاگرد میوه فروش گفت :

 دست نزن ننه ! پاشو برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد.

خجالت کشید !

چند تا از  مشتری ها نگاهش کردند!

صورتش رو قرص گرفت .

 دوباره سردش شد !

 راهش رو کشید رفت.

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد.

 برگشت و به زن نگاه کرد !

زنِ مانتویی لبخندی زد و بهش گفت :

اینا رو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه.

موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت :

دستِت درد نکنه ننه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : امّا من مستحقّم مادرِ من …

مستحقّ داشتنِ شعورِ انسان بودن ،

و به هم نوع ، توجّه کردن ،

و دوست داشتن همه ی انسانها ،

و احترام به همه ی آنها ، بی هیچ توقعی.

اگه اینا رو نگیری ، دلمو شکستی !

جون بچّه هات بگیر!

زن ، منتظرِ جواب پیرزن نموند.

 میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور  شد.

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.

 قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود ، غلتید روی صورتش.

دوباره گرمش شده بود.

 با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !

خیر بیبینی ، این شب چلّه ، مادر! ........

 

" در تصاویرِحکّاکی شده بر سنگهای تخت جمشید ،

هیچکس عصبانی نیست...

هیچکس سوار بر اسب نیست...

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید..

در بینِ این صدها پیکرِ تراشیده شده ،

حتّی یک تصویرِ برهنه وجود ندارد " ...

 

" این ادبِ اصیل مان است :

نجابت ؛ قدرت ؛ احترام ؛ مهربانی ؛ خوشرویی "

 

(برای همه ی ایرانیان بفرست ،

تا یادمان بماند چه بودیم و چه شدیم ) !!!!!

 

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ SH ]

دعای باران چرا؟

دعای عشق بخوان !!

این روزها ، دل ها تشنه ترند ، تا زمین !!!

خدایا ، کمی عشق بیار ....




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ SH ]

من برای متنفّر بودن از كسانی كه از من متنفّرند،

وقتی ندارم ؛
زیرا من،گرفتارِ دوست داشتنِ كسانی هستم

 كه مرا دوست دارند ...

 

 

 

" كوروش بزرگ"




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ SH ]

ما امروزه خانه های بزرگتر ،

 امّا خانواده های کوچکتر داریم !

راحتی بیشتر ، امّا زمان کمتر.

مدارک تحصیلی بالاتر ، امّا درک عمومی پایین تر ؛

آگاهی بیشتر ، امّا قدرت تشخیص کمتر داریم؛

متخصّصانِ بیشتر ، امّا مشکلات نیز بیشتر؛

داروهای بیشتر ، امّا سلامتیِ کمتر.

بدون ملاحظه ، ایّام را می گذرانیم.

خیلی کم می خندیم،خیلی تند،رانندگی می کنیم.

خیلی زود عصبانی می شویم.

تا دیروقت بیدار می مانیم،

خیلی خسته از خواب برمی خیزیم.

 خیلی کم مطالعه می کنیم.

 اغلب اوقات،تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت

 دعا می کنیم !

چندین برابر،مایَملَک داریم،امّا ارزش هایمان

 کمتر شده است.

خیلی زیاد صحبت می کنیم،

به اندازه ی  کافی،دوست نمی داریم،

و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم،

امّا نه زندگی کردن را !

 تنها،به زندگی،سالهای عمر را افزوده ایم،

و نه زندگی را به سال های عمرمان !

ما ساختمان های بلندتر داریم،امّا طبع کوتاه تر؛

 بزرگراه های پهن تر،امّا دیدگاه های باریکتر؛

بیشتر خرج می کنیم،امّا کمتر داریم؛

بیشتر می خریم،امّا کمتر لذّت می بریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم،امّا قادر نیستیم

برای ملاقات همسایه ی جدیدمان،از یک سوی خیابان،

به آن سو برویم !

فضا ی بیرون را فتح کرده ایم،امّا نه فضای درون را؛

ما،اتم را شکافته ایم،امّا نه تعصّب خود را !

بیشتر می نویسیم،امّا کمتر یاد می گیریم.

بیشتر برنامه می ریزیم،امّا کمتر به انجام می رسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن.

درآمدهای بالاتری داریم،امّا اصول اخلاقیِ پایین تر !

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری  تولید کنیم،

اما ارتباطات کمتری داریم !

ما،کمیّتِ بیشتر،امّا کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمانِ غذاهای آماده،امّا دیر هضم است.

مردانِ بلند قامت،امّا شخصیت های پست !

سودهای کلان،امّا روابط سطحی.

فرصتِ بیشتر،امّا تفریحِ کمتر.

تنوع غذاییِ بیشتر،امّا تغذیه ی ناسالم تر.

درآمدِ بیشتر،امّا طلاق ِبیشتر.

منازلِ رؤیایی،امّا خانواده های از هم پاشیده !

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز،شما

" هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید.

زیرا هر روز زندگی،

یک موقعیت خاص است " .

در جستجوی دانش باشید،بیشتر بخوانید.

در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید،

بدون آنکه توجّهی به نیازهایتان داشته باشید.

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید.

غذای مورد علاقه تان را بخورید،

و جاهایی را که دوست دارید،ببینید.

زندگی فقط حفظ بقاء نیست،بلکه

 زنجیره ای از لحظه های لذّت بخش است.

از جامِ کریستال خود استفاده کنید؛

بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید،

و هر لحظه که دوست دارید،از آن استفاده کنید.

عباراتی مانند

"یکی از این روزها" ، و "روزی" را

از فرهنگ لغت خود خارج کنید.

بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم،

همین امروز بنویسیم.

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم.

هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید،

به تاخیر نیندازید.

"هر روز،هر ساعت و هر دقیقه،خاص است،

و شما نمی دانید که شاید آن می تواند

آخرین لحظه باشد" .

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را 

برای کسانی که دوست دارید،بفرستید،

و به خودتان می گویید که

 "یکی از این روزها" ، آنرا خواهم فرستاد،

فقط فکر کنید ...

 

"یکی از این روزها" ،

ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ SH ]

 

آرام باش عزیز من،آرام باش..
حكایت دریاست،زندگى...

گاهى درخشش آفتاب،

برق و بوى نمك،

ترشح شادمانى،
گاهى هم فرو می‌‏رویم،

چشم‏‌هایمان را می‌‏بندیم،

همه‌جا تاریكى‌ست...
آرام باش عزیز من،آرام باش ...
دوباره سر از آب بیرون می‌‏آوریم،

و تلألو آفتاب را می‌‏بینیم؛
زیر بوته‌‏ اى از برف‌،كه این دفعه،
درست از جایى‌كه تو دوست دارى،طالع می‌‏شود.

 

 

 


 " شمس  لنگرودی"

 

 

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ SH ]

باران می بارد...

به حرمت کداممان؟

نمی دانم...
من فقط می دانم باران،صدای پای اجابت است.

خدا،با همه ی کبریایی اش،

دارد ناز می خرد...

نیاز کن !!!

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ SH ]

زمین ، عاشق شد و آتشفشان كرد،

و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.

خدا ، یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد،

تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود،

و تنها سنگش باقی می ماند؛

و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد،

و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش...
مرا ببخش كه در سینه‌ام،سنگی آتشین است...

 

 

 

" عرفان نظر آهاری "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ SH ]

یادم باشد و یادت نرود که :

 همه ی ما،

برای یک بار ایستادن،

هزاران بار افتاده ایم !!!




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ SH ]
نقطه‌ی جوش،
همان نقطه‌ایست که همه چیز،
کم کم بخار می‌شود،
محو می شود،
و کمرنگ می شود.....
آدمها را به " نقطه ی جوش" نرسانید ...!



طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ SH ]

اگر خوشبختی را برای یك ساعت می خواهید ،
چرت بزنید...

اگر خوشبختی را برای یك روز می خواهید ،
به پیك نیك بروید...

اگر خوشبختی را برای یك هفته می خواهید ،
به تعطیلات بروید...

اگر خوشبختی را برای یك ماه می خواهید ،
ازدواج كنید...

اگر خوشبختی را برای یك سال می خواهید ،
ثروت به ارث ببرید...

اگر خوشبختی را برای یك عمر می خواهید ،
یاد بگیرید كاری را كه انجام می دهید،

دوست داشته باشید...




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 03:33 ب.ظ ] [ SH ]

مرداب از رود پرسید :
چگونه زلال شدی؟
رود گفت :
من گذشتم ؛
تو نیز بگذر...




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 02:31 ق.ظ ] [ SH ]

 

در و دیوار دنیا رنگی است،

" رنگ عشق " .

 خدا جهان را رنگ كرده است،

 رنگ عشق.

 و این رنگ،همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.

از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و

رنگی خواهی شد.

 اما كاش چندان هم محتاط نباشی.

 شاد باش و بی پروا بگذر،

 كه خدا،كسی را

دوست تر دارد كه لباس‌اش

 رنگی‌تر است !

 

 

"عرفان نظر آهاری"

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 05:37 ب.ظ ] [ SH ]

کلمه ی جادویی ای که شما را

به همه ی آرزو هایتان

 می رساند :

"پرنده ای که مقصودش

کوچ است،

به ویرانی لانه اش

 نمی اندیشد" .




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ SH ]

چیزهایی در زندگی هست که برچسبی

 روی خود دارند با این مضمون :

" تو قدر مرا نخواهی دانست،

مگر اینکه مرا از دست بدهی و

 دوباره به دست بیاوری "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ SH ]

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند،
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن،هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

 

 

 

 

"سیدعلی صالحی"




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ SH ]

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود.او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه ی پلاستیکی.همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود، به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.پسرک ماسه ها را به کناری زد، به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد.ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز می گشت.از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده، سنگ به وسط گودال میلغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد.
در تمام این لحظات،پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش،این داستان غم انگیز را تماشا می کرد.درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه ی بزرگی،گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: "چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کارنمی بری؟" پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت: "اما پدر،من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد: "نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!” پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 27 تیر 1390 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ SH ]

زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود ،

كودك 4 ساله اش،تكّه سنگی را برداشت ،

 و  بر روی بدنه ی اتومبیل،خطوطی را انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت ،

و چند بار محكم ، پشت دست او زد ، بدون آنكه

 به دلیل خشم ، متوجّه شده باشد كه با آچار ، پسرش را تنبیه نموده .

در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان ، چهار انشگت دست پسر قطع شد.

وقتی كه پسر ، چشمان اندوهناك پدرش را دید ، از او پرسید :

 "پدر ، كی انگشتهای من در خواهند آمد ؟! "

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ چیز نتوانست بگوید .

به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار ، با لگد به آن زد .

حیران و سرگردان از عمل خویش ، روبروی اتومبیل نشسته بود ،

و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود ، نگاه می كرد .

.او نوشته بود " دوستت دارم پدر" .

روز بعد ، آن مرد خودكشی كرد ...

 

خشم و عشق ، حدّ و مرزی ندارند ،

و می توانید " عشق " را انتخاب كنید

 تا زندگی دوست داشتنی ای داشته باشید .

و این را به یاد داشته باشید كه

" اشیاء " ، برای استفاده شدن ،

و " انسانها " ، برای دوست داشتن می باشند  .

در حالی كه امروزه

از انسانها استفاده می شود ،

و اشیاء دوست داشته می شوند !!!

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ سه شنبه 7 تیر 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا