الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده

    در جهان ، تنها یك فضیلت وجود دارد ،

    و آن ، " آگاهی " است ؛

    و تنها یك گناه ،

    و آن ، " جهل " است !

    و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها ،

    تنها تفاوتِ میان انسان های آگاه و نا آگاه است.

    " نخستین گام برای رسیدن به آگاهی ،

    توجّه كافی به كردار،گفتار و پندار است " .

    زمانی كه تا به این حد ، از احوال جسم، ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،

    آنگاه معجزات رخ می دهند.

    در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او ،

    زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان ، سراسر طنز است !

    چرا كه

    " انسان ، نا آگاهانه ، همواره به جستجوی چیزی است

    كه پیشاپیش در وجودش نهفته است " .

    امّا این نكته را درست زمانی می فهمد ، كه به حقیقت می رسد ! ،

    نه پیش از آن ! ، و بودا می گوید :

    " جز ، بیكرانِ درونِ انسان ،

    نه جایی برای رفتن هست ، و نه چیزی برای جستن !" .

    حقیقت ، بی هیچ پوششی ، كاملا عریان و آشكار ، در كنار ماست .

    آن قدر نزدیك ، كه حتّی كلمه ی نزدیك هم نمی تواند

    واژه ی درستی باشد!

    چرا كه حتّی در نزدیكی هم ، نوعی فاصله وجود دارد !

    " ما برای دیدن حقیقت ، تنها به قلبی حسّاس ،

    و چشمانی تیزبین نیاز داریم " .

    تمامی كوشش مولانا ، در حكایت های رنگارنگ مثنوی ،

    اعطای چنین چشم و چنین قلبی به ماست .

    " معجزات ، همواره در كنار شما هستند ،

    و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند.

    فقط كافی است نگاه شان كنید " .

    به چیزی اضافه تر از دیدن ، نیازی نیست !

    لازم نیست تا به جایی بروید !

    برای عارف شدن ، و برای دست یابی به حقیقت ،

    نیازی نیست كاری بكنید !

    بلكه در هر نقطه از زمین ، و هر جایی كه هستید ،

    به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز ،

    شاهد زندگی و بازی های رنگارنگ آن باشید ، كافی است !

    این موضوع ، در ارتباط با گوش دادن هم صدق میكند !

    " تمامیِ رازِ مراقبه ،

    در همین دو نكته خلاصه شده است :

    " شاهد بودن و گوش دادن "

    اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم ،

    عمیق ترین راز مراقبه را فرا گرفته‌ایم !

     

     

     

    " مولانا "

     




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ SH ]

شهسواری به دوستش گفت:

بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می‌كند، برویم.

می‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است

به ما دستور بدهد،

و هیچ كاری برای خلاص كردن ما

از زیر بار مشقّات نمی‌كند!! !

دیگری گفت:

 موافقم.

امّا من برای ثابت كردن ایمانم می‌آیم.

وقتی به قلّه رسیدند، شب شده بود.

 در تاریكی، صدایی شنیدند :

" سنگ های اطرافتان را بارِ اسب هایتان كنید،

و آنها را پایین ببرید " .

شهسوار اولی گفت:

 می‌بینی؟

 بعد از چنین صعودی،

از ما می خواهد كه بار سنگین‌‌تری را حمل كنیم.

محال است كه اطاعت كنم!

دیگری، به دستور عمل كرد.

وقتی به دامنه‌ی كوه رسید،

 هنگام طلوع بود و انوار خورشید،

سنگ هایی را كه شهسوار مؤمن، با خود آورده بود،

روشن كرد.

آنها خالص‌ترین الماس ها بودند !

مرشد می‌گوید:

" تصمیمات خداوند،

مرموزند،

امّا همواره به نفع ما هستند " .

 

 

 
" پائولوكوئیلو "

http://mail.google.com/mail/u/0/images/cleardot.gif




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ SH ]

گاهی گرفتن ردّ یک مورچه ،

برای شناخت خدا کافی ست ؛

وقتی می گردد و می کاود تا چیزی بیابد.

آنچه برای من و تو ، دور ریختنی است ،

 برای او زندگی ست !

ای بند زن قلوب شکسته ،

" یا رب " ،

همه در طلب تواند.

حتّی دزد که روزی اش را از دزدی به دست می آورد.

 کاش بداند پشت آن "روزی" ،

تویی که پنهان نگاهش می کنی ،

شاید روزی بازگردد به نزدت...

"روزی" ات می رسد روزی ،

 اگر حرامش نکنی !




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ SH ]

نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که :

در دوران کودکی،

 یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد.

درست هنگامی که پروانه،

خود را برای خروج از پیله آماده می سازد.

 اندکی منتظر می ماند،

امّا سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد،

 تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد.

 با حرارتِ دهان خود،

آغاز به گرم نمودن پیله می کند،

تا اینکه پروانه،خروج خود را آغاز می کند.
اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد.

او می گوید :

بلوغی صبورانه،با یاری خورشید لازم بود،

 اما من انتظار کشیدن نمی دانستم.

 آن جنازه ی کوچک تا به امروز،

یکی از سنگین ترین بارها،بر روی وجدان من بوده است.

 اما همان جنازه باعث شد درک کنم که
یک گناه حقیقی وجود دارد :

" فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان " .

بردباری لازم است،

و نیز انتظار زمان موعود را کشیدن،

 و با اعتماد،

راهی را دنبال کردن،

شیوه ی دست یابی به موفقیت است.




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ SH ]

از انگور، شراب ؛
از زغال ، آتش ؛
از بوسه ، انسان می آفرینند.
" این قانونِ شیرینِ آدم هاست " .

به رغم فقر ؛
به رغم جنگ ؛
به رغم خوف مرگ ؛
خود را وارسته می دارند.
" این قانونِ دشوارِ انسان هاست " .

آب را به نور ؛
رویا را به واقعیت ؛
دشمنی را به دوستی بدل می كنند.
" این قانونِ پر شورِ انسان هاست " .


قانونی كهنه ، قانونی نو ،
كه به سوی كمال می رود.
از ژرفای دل كودكان،
تا علّتِ علّت ها.

 

 

 

" پل الوار "





طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ SH ]

یک پرستار استرالیایی،

بزرگ‌ ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ را جمع کرده،

و پنج حسرت را که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده،منتشرکرده :


اولین حسرت:

کاش جرات‌اش را داشتم آنگونه زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬

 نه آنطور که دیگران از من توقّع داشتند !


حسرت دوم:

کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم !


حسرت سوم:

کاش شجاعت‌اش را داشتم که

 احساساتم را به صدای بلند بگویم !


حسرت چهارم:

کاش رابطه‌هایم را با دوستانم حفظ می‌کردم !


حسرت پنجم:

کاش شادتر می‌بودم !




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ SH ]

اگر کسی ،

همان مقدار عشقی که شما نثارش می کنید ،

نثارتان نکرد ،و به گونه ای رفتار کرد که

گویی در اغلب اوقات،اهمیّتی ندارید ،

این می تواند نشانه ای بزرگ از این حقیقت باشد که

در زندگی تان ، به وی نیازی ندارید .

تنها کسانی که واقعاً در زندگی مان به آنها نیاز داریم ،

آنهایی هستند که به ما احترام می گذارند ،

و در زندگی شان ،

به اندازه ی کافی خواهانِ ما هستند .




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ SH ]

یكی از اساسی ترین توهّمات آدمی ،

اینست كه گمان می كند عشق را می شناسد.

به همین سبب ، از تجربه ی عشق عاجز است.

هر كسی می پندارد كه می داند عشق چیست ،

بنابراین ، نیازی به تجربه ی آن احساس نمی كند.

به همین دلیل ،

عشق با دنیای ما قهر كرده است.

ما با عاشقانی روبرو ایم كه از عشق ، تهی اند !

والدین تظاهر می كنند كه

فرزندان شان را دوست دارند ،

شوهران تظاهر می كنند ،

همسران تظاهر می كنند  ،

تظاهر و تظاهر...

البته هیچ كس به عمد ، این كار را نمی كند.

بسیاری از آنها نمی دانند كه چنین می كنند.

ای كاش از همان ابتدا

آدم ها می آموختند كه

عشق ، برترین هنر زندگی است.

به جادو می ماند و معجزه می كند !

ای كاش می آموختند كه عشق را باید كشف كرد ،

باید برای كشف آن زحمت كشید ،

باید به ژرفای آن رفت ،

وشیوه های آنرا آموخت!

عشق ، هنر است.

عشق ورزیدن ، مهارت نیست ؛

بلكه امكانی بالقوّه در همگان است.

به همین سبب  ،

امیدِ آن هست كه روزی

همگان به بلندای بلندِ عشق صعود كنند.

در واقع ،

تنها در چنان روزی ست كه

انسانیّت حقیقی زاده می شود.

ما هنوز پیش از آن واقعه ی عظیم زندگی می كنیم .

آن واقعه ی بزرگ و با شكوه هنوز رخ نداده است !

 

 

 

" اوشو "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ SH ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی،

و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی

به آن خانه برگردی یا نه ؟!

لازم است گاهی از مسجد،کلیسا و... بیرون بیایی،

و ببینی پشت سرِ اعتقادت،چه می بینی؟

ترس یا حقیقت ؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی،

فکر کنی که چقدر

 شبیه آرزوهای نوجوانی ات است ؟!

لازم است گاهی درختی،گلی را آب بدهی،

حیوانی را نوازش کنی،غذا بدهی،
ببینی هنوز از طبیعت،

چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی

به یک انسان محتاج،

تا ببینی در تقسیمِ عشق،

در نهایت،

تو برنده ای یا بازنده ؟!

لازم است گاهی عیسی باشی،ایوب باشی،

انسان باشی،

ببینی می‌شود یا نه ؟!

و بالاخره

 لازم است گاهی از خود بیرون آمده،

و از فاصله ای دورتر،به خودت بنگری،

 واز خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم؛

 آیا ارزش اش را داشت ؟!


 
" زیبایی،

در فراتر رفتن از روزمرّگی‌هاست " .

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ SH ]

ما  دیگر نه در فضای محدود بشری ،

 بلكه در سیّاره ی كوچكِ گم شده ای زندگی می كنیم

كه میلیاردها جهان بزرگ و كوچك در میانش گرفته اند.

آسمان ، دهان باز كرده است.

و ما در این مغاك ، روز به روز

 آزادیِ حركت فردیِ خود را از دست می دهیم.

گمان می كنم دیری نگذرد كه ناچار شویم حتّی برای

بیرون آمدن از اتاق و رفتن به حیاط خانه ی خودمان هم ،

 گذرنامه ی مخصوصی در دست داشته باشیم !

جهان وسعت می گیرد ،

ولی ما به درون گودالِ تَنگِ كاغذهای اداری رانده می شویم.

آنچه مطمئن است ،

تنها این صندلی هایی است كه در این لحظه رویش نشسته ایم.

زندگی ما در مسیرِ خطّی مستقیم می گذرد ،

در حالی كه هر یك از ما ، دهلیزی سردرگم است.

اینست كه به رغم عذابی كه می كشیم ،

 فاجعه زده ی مضحكی هستیم.

 

 

 

 " صادق هدایت "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ SH ]

وقتی وجود خدا

" باورت " شود ،

خدا ، یک نقطه زیرِ باورت می گذارد ،

و

 " یاورت " می شود .




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ SH ]

هیچ چیز در طبیعت ، برای خود زندگی نمی کند !

رودخانه ها ، آب خود را مصرف نمی کنند !

درختان ، میوه ی خود را نمی خورند !

خورشید ، گرمای خود را استفاده نمی کند !

ماه ، در ماه عسل شرکت نمی کند !

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد !

نتیجه اینکه :

زندگی برای دیگران ،

 قانون طبیعت است !




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ SH ]

هرگز اندیشیده‌اید که چرا

شیشه ی جلوی ماشین ، اینقدر بزرگ ،

و آینه ی جهت نگاه کردن به پشت سر ،

از شیشه ی عقب ،

اینقدر کوچک است؟!

فكر نمی‌كنید چون

آینده ، به مراتب ، مهم‌تر از گذشته است؟

" جلو را بنگرید و پیش بروید ،

و گاهاً نیم نگاهی به گذشته داشته‌باشید " .




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 02:22 ب.ظ ] [ SH ]

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی  ؛
اگر سفر نکنی  ،
اگر کتابی نخوانی ،
 اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ؛
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی .
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ؛
اگر برده ی عادات خود شوی .
اگر همیشه از یک راهِ تکراری بروی .
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی .
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی .
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ؛
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات سرکش ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند ،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند ،
دوری کنی .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ؛
اگر هنگامی که با شغل ات ، یا عشقت ،

شاد نیستی ، آن را عوض نکنی .
اگر برای مطمئن ، در نامطمئن خطر نکنی .
اگر ورای رؤیاها نروی .
اگر به خودت اجازه ندهی که حدّاقل یک بار ،

 در تمام زندگی ات  ، ورای مصلحت‌اندیشی بروی .



امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن !



 

 


 
"پابلو نرودا "  




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 10 فروردین 1391 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ SH ]

میان عاشق و معشوق  ، هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ ، از میان برخیز

 ........

خواب دیدم که دور میزی نشستم ، همراه شش نفر دیگر .

هر کدام ، نقابی بر چهره داشتند .

یکی نقاب خنده ، یکی گریه ،

یکی شیطان ، یکی فرزانه ،

یکی ابله ، یکی دانشمند ، و خودم ...

نمی دانستم خودم ، چه نقابی بر چهره دارم .

پس کنجکاو شدم و در آینه ای که روبروی همه ی ما بود ،

نگاه کردم و شوکه شدم .

من اصلاً چهره نداشتم .

یک پوسته ی صاف  و کشیده ...

هراسان ، خواستم کیستیِ خود را بدانم ،

که طوفان شد و رعد و برق  ،

و همه چیز به هم ریخت ،

و هرچه دور میز بود ، غیب شد ،

و ماندم خودم ... !

 

 

 

" منیژه پدرامی "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ SH ]

 

همه چیز در جهان ، برای بودنِ آدمی است .

و درد ، این است که :

" بودن " ، خود برای چیست ؟

چه خنده آورند آنها که بودنِ خویش را در جهان ،

ابزار چیزی کرده اند ،

که خود ، ابزارِ بودنِ آنهاست!

و چه بسیارند آدمیانی که ،

در این گردونه ، ابلهانه دور می زنند !!!

 

 

 

 

" دکتر شریعتی "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ SH ]

روزی انسان از پروردگار پرسید :

 خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است ،

پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟
پروردگارخندید و گفت :

شاید من نوشته باشم :

" هرچه آرزو کرد " !!!




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ SH ]

آدمی ، تنها آنچه را که می دهد ، باز می ستاند .

بازیِ زندگی ، بازیِ بومرنگ ها ست .

و پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود

با دقتّی حیرت انگیز ، به خودِ او باز میگردد .

این " قانونِ کارما " است ،

و کارما یعنی بازگشت .

آنچه آدمی بکارد ،

همان را درو خواهد کرد.

هرگاه بدانیم که هر آنچه بفرستیم ، به خودمان باز میگردد ،

تازه آنگاه شروع می کنیم به ترسیدن از

بومرنگ های خودمان !!!

 

 

 

 " فلورانس اسکاول شین "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ SH ]

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصّه ها

خشتی از الماس ، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان ، نعره ی توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او ، ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش ، راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم ، این تصویر بود

آن خدا ، بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او ، دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود ، از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست

پرس و جو از كار او ، كار خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ، دورت می كند

كج گشودی دست ، سنگت می كند

كج نهادی پای ، لنگت می كند

با همین قصّه ، دلم مشغول بود

خوابهایم ، خوابِ دیو و غول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم ، باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا...

نیّت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم ، همه از ترس بود

مثلِ از بر كردنِ یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت ، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی ، سخت بود

مثل صرف فعل ماضی ، سخت بود

تا كه یك شب ، دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه ، در یك روستا

خانه ای دیدم ، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوبِ خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه كرد

با دل خود ، گفتگویی تازه كرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

گفت : آری ، خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی ، شیرین تر است

مثل قهرِ مهربانِ مادر است

دوستی را دوست ، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمنِ خود ، قهر نیست

قهریِ او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم ، این خداست

این خدای مهربان وآشناست

دوستی ، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدایِ پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این ، با این خدا

دوست باشم ، دوست ، پاك و بی ریا

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ SH ]

یادت باشد فرقی نمیکند

 تو دل بِبَری ،

یا من دل ببازم...
اگر حکم ، حکم دل نباشد ،

دیر یا زود ، یک نفر خواهد برید !!!




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ SH ]

 

 

از من می پرسد که چگونه دیوانه شدم ؟!

چنین روی داد :

یک روز، بسیار پیش از آنکه،خدایان بسیار،به دنیا بیایند ،

از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند.

-همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام ،

بر چهره می گذاشتم-.

پس بی نقاب،در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم :

" دزد ، دزد ، دزدان نابکار " .

مردان و زنان ، بر من خندیدند و پاره ای از آنها ،

از ترس من ،به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم ، جوانی که برسر بامی ایستاده بود ،

فریاد برآورد :

" این مرد ، دیوانه است " .

من سر برداشتم که او را ببینم.

خورشید ، نخستین بار ، چهره ی برهنه ام را بوسید ؛

و من از عشق خورشید ، مشتعل شدم ؛

و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم.

و گویی در حالت خلسه ، فریاد زدم :

" رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند " ....

 

چنین بود که من ، دیوانه شدم !

و از برکت دیوانگی ،

هم به آزادی ، و هم به امنیت رسیده ام.

آزادیِ تنهایی ، و امنیت از فهمیده شدن.

زیرا

 کسانی که ما را می فهمند ،

چیزی را در وجود ما ،

 به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غرّه شوم.

حتّی یک دزد هم ، در زندان ،

از دزد دیگر در امان است !

 

 

 

 

 

" جبران خلیل جبران "

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ SH ]

ارتدکس ها،برای سرکوب کردن وسوسه،آن را انکار می کردند.

امّا شما باید کنترل وسوسه را فرا بگیرید.

وسوسه شدن،گناه نیست.

حتی اگر از شدّت وسوسه،دچار هیجان شوید،

شریر به حساب نمی آیید؛

اما اگر تسلیم وسوسه ها شوید،

موقّتا در چنگال قدرت شریر گرفتار آمده اید.

 شما باید در مورد خودتان هشیار باشید،

و از جان پناه های خِرَد محافظت کنید.

 هیچ نیرویی قوی تر از خِرَد،وجود ندارد ،

که شما آن را بر علیه وسوسه به کار گیرید.

دریافت کامل،شما را به مرحله ای خواهد رساند که :

"هیچ چیز نمی تواند شما را وادار به کارهایی کند

 که سرانجام آن لذّت باشد،

بلکه دست آخر،فقط مایه ی عذاب شما خواهد شد" .

 

 

 

" پراهامسا یوگاناندا "

 

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ SH ]

 

از یک گروه دانش آموز خواستند

اسامی "عجایب هفتگانه" را بنویسند.

علیرغم اختلاف نظرها،اکثراً ،

 اینها را جزو عجایب هفتگانه نام بردند:

1.اهرام مصر

2.تاج محل

3.درّه ی بزرگ (به نام گراند کانیون در آمریکا)

4.کانال پاناما

5.ساختمان امپایر استیت

6.کلیسای پطرس مقدس

7.دیوار بزرگ چین

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان،متوجّه شد

 که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.

از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد؟

دختر جواب داد:بله،کمی مشکل دارم.

چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و

نمی دانم کدام را بنویسم !

آموزگار گفت :

آنهایی را که نوشته ای نام ببر.

شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.

دخترک با تردید چنین خواند:

1.دیدن

2.شنیدن

3.لمس کردن (نوازش کردن)

4.چشیدن

5.احساس کردن

6.خندیدن

7.دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتّی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد.

آن چیزهایی که به نظرمان،ساده و معمولی می رسند ،

و آنها را نادیده و دست کم می گیریم ،

حقیقتاً شگفت انگیزند!

با ملایمت به یادمان می آورند که

باارزش ترین چیزهای زندگی،

ساخته ی دست بشر نیستند ،

و آنها را نمی توان خرید.

آنقدر خود را مشغول نکنید که بی توجّه

از کنارشان بگذرید!

 

 

 

 

 

" زهره زاهدی "

 

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ SH ]

برخی از مردم،به دلیل "آنچه می دانند"،

کامیاب می شوند.

برخی نیز به واسطه ی "آنچه که انجام می دهند".

و برخی دیگر نیز به دلیل "آنچه که هستند"،

موفق می شوند.

 

 

 " آلبرت هوبارد "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ SH ]

آنچه را ما به نام خوشبختی می نامیم،

نبودن بدبختی است.

ولی خوشبختی حقیقی،

چیزی است که هیچ یک از افراد بشر

 تاکنون ندیده اند.

 

 

"مترلینگ"




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ SH ]

 

جملات،چه راست باشند و چه دروغ ،

 چه بخواهیم یا نخواهیم ،

 بر زندگی انسان ،تاثیر فوق العاده ای دارند.

تکرار جملات تاکیدی و مثبت ،

 به مرور زمان باعث شکسته شدن محدودیتهای ذهنی شده

و ضمیر ناخودآگاه انسان را مجدداً برنامه ریزی می نماید.

تکرار این جملات ، باورهای منفی را از بین می برد

و در انسان،روحیه و احساسی خوب و زیبا می آفریند

و در مدت زمانی کوتاه ، تغییرات بزرگی را در زندگی ایجاد می کنند.

در حالت تفکر عادی ، انرژی ذهن،غیر متمرکز است،

اما در حالت تکرار جملات تاکیدی ، انرژی ذهن،متمرکز شده

و به سمت جملات تکرار شده جریان پیدا میکند.

حتی بزرگترین انسانهای موفق دنیا،در برنامه ی روزانه ی خود،

تکرار عبارات تاکیدی و مثبت را گنجانیده اند.

مطمئن باشید معجزه ی این جملات را در مدت زمان کوتاهی در زندگی و کارهایتان خواهید دید.

 

ذهن ما باغچه است ،

گل در آن باید کاشت.

 ور نکاری،گل من ،

علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ ،

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.

گل بکاریم،بیا

تا مجال علف هرز،فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن،

نازنین ! نازنین ! نازنین

هرگز آدم ، آدم نشود.

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ SH ]

برای تمام چیزهای منفی كه ما به خود می‌گوییم،

 خداوند پاسخ مثبتی دارد.


تو گفتی «آن غیر ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممكن است.

تو گفتی «هیچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم.
تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد.
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است.
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم كرد.
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی.
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد كرد.
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌

بخشیده ام.
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام.
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار.
تو گفتی «من به اندازه ی كافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه،به یك اندازه ایمان داده ام.
تو گفتی «من به اندازه ی كافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام.
تو گفتی «من احساس تنهایی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد.




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ SH ]

روزی توی یه دانشگاه،دانشجویی به استادش گفت:

استاد،اگر شما خدا را به من نشان بدهید،عبادتش می کنم.

تا وقتی خدا را نبینم،اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت :

 آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه.استاد،وقتی پشت من به شما باشد،مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت.نگاهی به او کرد وگفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی،

او را نخواهی دید...!




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ SH ]

"هست " را  اگر قدر ندانی،

میشود "بود"...

و چه تلخ است هستی که بود شود،

و دارمی که داشتم...




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ SH ]

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای

گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو،این عمر چیست ؟

گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟

گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

 

"ابوسعید ابوالخیر"

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا