الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده

هر چه از روشنی و سرخی داریم،

برداریم و کنار هم بنشینیم
و بگذاریم که دوستی ها،

سدی باشند در برابر تاریکی ها...
یلدایتان رویایی،

روزهایتان پر فروغ،

شبهایتان ستاره باران!




طبقه بندی: تبریک نامه،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ SH ]


 صدای آمدن یلــــدا آرام آرام به گوشمان می رسد .

 یلدایی که پاسداشت رسم و رسوم آئینی ما ایرانیان است

و یادآور سنت صله ی رحم و دور هم بودن بستگان را در پیش دارد و تفأل به حافظ که میهمان تمام خانه های ایرانی است ...
پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها خانه را برای استقبال از فرزندان

می آرایند و فرزندان و نواده ها نیز از آن سو برای دیدار بزرگان خانواده بی قرارند.

شاید از جنب و جوش همیشگی خرید از مغازه های آجیل و

میوه فروشی خبری نباشد، ولی هندوانه و انار گرچه رکوردهای باورنکردنی قیمت های نجومی را تجربه می کنند،اما به نوبه ی خود،کم و بیش رخ می نمایانند و طعمی از یلدا را به

شب زنده داران شب چله می چشانند.


یلدا، همان یلدائیست که همواره در نزد ایرانیان

 گرامی داشته شده است.

البته با اینكه امروزه تعدادی از مولفه های ویژه ی این رسم كهن،

همچون گرد كرسی نشستن و شاهنامه خواندن رو به فراموشی گذارده،اما هنوز هر ایرانی می كوشد بارقه های اصلی این آیین را حفظ كند.

ایران،كشوری با فرهنگی غنی است كه مردمانش بنا به ذوق و سلیقه و طبیعت منطقه ای كه در آن زیست می كنند،هر یك برای برگزاری سنت های كهن، آداب خاص خود را دارند.

 ایرانیان قدیم،شادی و نشاط را از موهبت های خدایی

می پنداشتند،و آیین و جشن شب یلدا یا شب چله ی بزرگ،

تا به امروز در تمامی سرزمین كهنسال ایران و در بین همه ی قشرها و خانواده ها برگزار میشود.
برگزاری مراسم یلدا،آیینی خانوادگی است و گردهمایی ها،

به خویشاوندان و دوستان نزدیك محدود میشود.

شب یلدا یا شب چله ی آخرین شب آذرماه،

شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است،

و فردای آن با دمیدن خورشید،روزها بزرگ تر شده و

 تابش نور ایزدی افزونی می یابد.

 ایرانیان باستان، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بزرگی

 بر پا می کردند.

 این شب در نیم‌کره ی شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد یعنی از شب یلدا،طول روز بیشتر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود و در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید،نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران،با بیدار ماندن،طلوع خورشید و سپیده دم را

 انتظار می كشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و

 نور ایزدی را ستایش كنند.


یلدا از نظر معنی،معادل با كلمه ی نوئل،از ریشه ی ناتالیس رومی،به معنی تولد است و نوئل از ریشه ی یلدا است.

واژه ی "یلدا" ، سریانی (از لهجه های متداول زبان "آرامی" است) و به معنی ولادت است.

 زبان "آرامی" ،یکی از زبان های رایج در منطقه ی خاورمیانه و زبان اصلی نگارش کتب عهد جدید مسیحیان بوده است.

 (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده، وارد زبان پارسی شده است).

 ولادت خورشید (مهر و میترا) و رومیان،آن را (ناتالیس انویكتوس)

یعنی روز (تولد مهر شكست ناپذیر) می نامیدند.
آیین شب یلدا یا شب چله،با خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون همراه است که همه جنبه ی نمادین دارند و
نشانه ی برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند.

اگر رسم ها و آیین های دیگر یلدا را میراثی از فرهنگ چند هزار ساله بدانیم، فال حافظ گرفتن در شب یلدا در سده های اخیر به رسم های این سنت افزوده شده است.

شاهنامه خوانی و قصه گویی پدربزرگ و مادربزرگ،دور كرسی برای كوچكترها نیز از آیین های یلدا است كه خاطرات شیرینی برای بزرگسالی آنها فراهم می آورد و  بطور کلی،خوردن خوراكی ها و مراسم دیگر در این شب، بهانه ای برای بیدار ماندن در این شب طولانی است.

 

 




طبقه بندی: مناسبت نامه،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ SH ]

بی شک،

جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق،
جهانی برای تو !

 

"حسین پناهی"

 

 

 




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ SH ]

در مجالی که برایم باقیست،
باز همراه شما،مدرسه ای می سازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق،
آفریننده ی ماست...
مهربانیست که ما را به نکویی،
دانایی،
زیبایی،
و به خود می خواند.
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ،
دوزخی دارد
به گمانم -
کوچک و بعید،
در پی سودایی ست
که ببخشد  ما  را،
و بفهماندمان
ترس ما،بیرون از دایره ی رحمت اوست...

در مجالی که برایم باقیست،
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق،
علم را با احساس،
 ریاضی را با شعر،
و دین را با عرفان،
همه را با تشویق تدریس کنند.
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند،
و نخوانند کسی را حیوان،
و نگویند کسی را کودن،
و معلم،هر روز
روح را حاضر و غایب بکند،

و به جز از ایمانش،
هیچ کس،چیزی را حفظ نباید بکند
.
مغز ها پر نشود چون انبار،
قلب خالی نشود از احساس،
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند.

از کتاب تاریخ،
جنگ را بردارند.
در کلاس انشا،
هر کسی حرف دلش را بزند.

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند،
تا  کسی بعد از این
باز همواره نگوید:  "هرگز" ،
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تکرار شود.
رنگ را در پاییز تعلیم دهند.
قطره را در باران،
موج را در ساحل،
زندگی را در رفتن و برگشتن از قلّه ی کوه،
و عبادت را در خلقت خلق ،

کار را در کندو،
و طبیعت را در جنگل و دشت...
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را،
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم...

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن،آخر وقت

به زبانی ساده،شعر تدریس کنند،

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق،نگهدار شما...




طبقه بندی: جعبه ی جواهر،
[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن گاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 

 

هر روزه باید برای هدایای زندگی مانند

نور خورشید،آب،

 میوه های خوشمزه و سبزیجات،

که هدایای غیر مستقیم آن دهنده ی پر جلال است، سپاسگزار باشیم.

خداوند ما را وادار به کار می کند،

تا شاید سزاوار دریافت هدایای او باشیم.
گمان مبرید این بی نیاز رها از نیازها،احتیاج به سپاسگزاری دارد، هر چند هم خالصانه باشد.

 اما وقتی نسبت به او سپاسگزاریم،

توجه ما متمرکز بر بالاترین منافع ما

 از منابع باشکوه همه ی تدارکات است.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ SH ]

 

همه ی " آتناهای حسنه " ،

 در قنوت هامان،

مدیون 

 ربنای خونین حسین (ع)

 بر نیزه است.

 

 

 

"میترا سهیل"

 




طبقه بندی: دیباچه ی ماه محرم،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ SH ]


قومی،خدا را به امید پاداش نیایش میكنند.

این عبادت بازرگانان است.

گروهی از روی ترس، بندگی میكنند.

 این نوع بندگی مخصوص بردگان است.

مردمی،خدا را از باب سپاس نعمت‌‌های او ستایش میكنند.

این روش آزادگان است.


" امام حسین)ع) "



طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ SH ]

اگر در صحنه نیستی،

هر کجا که خواهی باش !
چه به شراب نشسته باشی ،

و چه به نماز ایستاده باشی؛

هر دو یکی ست ؟!



"دکتر علی شریعتی"




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ SH ]

خــــــــــــدایا

جای سوره ای بنام "عشق" ، در قرآنت خالیست

 که اینگونه آغاز شود:

قسم به روزی که قلبت را می شکنند

و جز خدایت،مرهمی نخواهی یافت...




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ SH ]

 

ارتشهای آلمان، بریتانیا و فرانسه،در جریان جنگ جهانی اول

در بلژیک،با هم می جنگیدند.

شب کریسمس،جنگ را تعطیل می کنند تا دستِ کم برای

چند ساعت،کریسمس را جشن بگیرند.

در ارتش آلمان،یکی از سربازان که سابقه ی خواندن در اپرا را نیز دارد،شروع به خواندن ترانه ی "کریسمس مبارک" می کند.

 صدای خواننده ی آلمانی را سربازان جبهه های دیگر می شنوند و با پرچمهای سفید به نشانه ی صلح،از خاکریز،بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان می روند.

آن شب،سربازان 3 ارتش،در کنار هم شام می خورند و کریسمس را جشن می گیرند،ولی هر ۳ فرمانده توافق می کنند که از روز بعد،صلح شکسته شود و جنگ را از سر بگیرند!

صبح روز بعد،دست و دل سربازان برای جنگ نمی رفت.

شب قبل،آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان می دادند!

چند ساعت که گذشت،باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی 3 نماینده ی ارتش ها،تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن،با هم فوتبال بازی کنند.

آنها آنقدر با هم رفیق می شوند که با هم عکس می گیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر می دهند تا بعد از جنگ،

به کشور های هم سفر کنند!

کار به جایی می رسد که این 3 ارتش به هم پناه می دهند و ...

تنها چیزی که باعث می شود که قضیه لو برود،متن نامه هایی بود که سربازان،برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!

......................

این اتفاق تاریخی با نام "Christmas Truce" شناخته می شود.

سال ها بعد کریس دی برگ،متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت 27 هزار دلار می خرد.

پل مک کارتنی هم در ویدیوی یکی از کارهایش به این اتفاق،ادای احترام کرده،و سال 2005 هم کریستین کاریون،با استناد به مدارک این اتفاق،فیلمی بنام "کریسمس مبارک" می سازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره ی فیلم فجر نیز به نمایش در آمد.

 

 

 

" تمام تاریخ عبارت است از:

جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند...!!! "

 

 

"دکترعلی شریعتی"
(این داستان واقعی است)

 

 

 




طبقه بندی: دوستی نامه،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ SH ]

عادت این قبیله این است :

به دور آتشی که تو میسوزی،

میرقصند... !!!




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

40- من از کسانی که کمکم کرده اند،تشکر میکنم و در اولین فرصتی که بتوانم،

لطف آنها را جبران میکنم.

 

 

(برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت)




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن آگاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 

خداوند ثابت کرده است که وقتی با من است،

تمامی "نیازهای" زندگی غیر ضروری می شود.

آدمی در این هشیاری،در هر موردی،

سالمتر از افراد متوسط ،

شادمان تر و سخاوتمندتر می شود.

به دنبال چیزهای کوچک نباشید؛

چون آنها شما را از خداوند دور میکنند.

هم اکنون تجربه ی خود را آغاز کنید:

"زندگی را ساده کنید تا سلطنت نمایید"

 






"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن گاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 

بدترین وسوسه ها،بی قراری است.

 بد بودِ  بیقراری،

به این دلیل است که توجه شما را به دنیا معطوف میدارد و موجب می شود نسبت به وجود حضرت دوست،در جهل باقی بمانید.

 اگر مرتب به مراقبه بپردازید،همیشه با خداوند خواهید بود.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ SH ]

پیرزن با تقوایی در خواب،خدا را دید و به او گفت :

(( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه ی من می شوی ؟ ))

 

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد،در خانه به صدا در آمد .

پیر زن با عجله به طرف در رفت.آن را باز کرد.

پیرمرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد.

پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

 

نیم ساعت بعد،باز در خانه به صدا در آمد.

 پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید،از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت.

 

نزدیک غروب،بار دیگر،در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود.

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

پیرزن که خیلی عصبانی شده بود،با داد و فریاد،پیرزن را دور کرد.

 

شب شد ولی خدا نیامد.

پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب،

بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی کفت:

(( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز

به دیدنم خواهی آمد ؟))

خدا جواب داد :

)) بله.من سه بار آمدم و تو هر سه بار،

در را به رویم بستی(( !!!

 

.........

همه شب،نماز خواندن،همه روز،روزه رفتن

همه ساله از پی حج،سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه،سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک،به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد،همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی،همه احتراز کردن

به حضور قلب،ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار، ز کارساز کردن

پی طاعت الهی،به زمین،جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها،سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت،به خلوص،راه رفتن

ز مبادی حقیقت،گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی ناامیدی،در بسته باز کردن

 

 

"شیخ بهایی"




طبقه بندی: نقشه ی گنج،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ SH ]

جودی!

 کاملاً با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی

نمی کنند و زندگی را یک مسابقه ی دو می دانند،

و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است،

دست یابند ؛

و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که

 شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ،

ناگهان خود را در پایان خط می بینند؛

درحالی که نه به مسیر توجّه داشته اند و نه لذّتی از آن برده اند.

 دیر یا زود آدم ، پیر و خسته می شود؛

درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.

آن وقت،دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت

می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذّت ،

و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد....

جودی عزیزم!

درست است ،

 ما به اندازه ی خاطرات خوشی که از دیگران داریم،

آنها را دوست داریم  و  به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد ،

علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر

دوستمان بدارد ،

باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

" دوستدارتو : بابا لنگ دراز "




طبقه بندی: دوستی نامه،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن گاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 

فکر میکنید فردا بهتر از امروز خواهید توانست با عادات بد مبارزه کنید؟

 پس چرا اشتباهات امروز را به اشتباهات دیروز می افزایید؟

 سرانجام یک روز باید به خداوند روی بیاورید.

بنابراین بهتر نیست این کار را هم اکنون انجام دهید؟

خودتان را به خداوند بسپارید و بگویید:

 " الهی؛

ـ شیطان یا فرشته ـ ، فرزند تو هستیم.

تو باید مواظب من باشی" .

 اگر به این گفتگو ادامه دهید،پیشرفت خواهید کرد.

قدیس،فرد گناهکاری است که هرگز دست از خواسته ی خود برنمی دارد.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن گاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 

وقتی تابستان خوشبختی،درخت زندگی ام را گرم

می کند،

زندگی به سهولت،با شکوفه های معطرِ سپاسگزاری جوانه میزند.

" خداوندا"

شاخه های برهنه ی من،طی ماههای بدبختی زمستان،

بدون تغییر،عطر پنهان حق شناسی را به سوی تو خواهند وزاند.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ SH ]

کرکس ها شاعر میشوند،

وقتی پلنگ،

روی پوست آهو،

به بچّه هایش،نقّاشی یاد میدهد!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن آگاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

 " الهی "

برایت سرودی می خوانم که با هیچ صدای دیگری خوانده نشده است.

بار پروردگارا،

من برایت هیچ آهنگ از پیش تعیین شده و

 تنظیم یافته ای نمی خوانم،

 بلکه فقط فشارهای انباشت شده ی قلبم را

برایت می خوانم.

برای تو هیچ گل گرمخانه ای را با هیجانات درست آبیاری نکرده ام؛

فقط شکوفه های کمیاب وحشی هستند که همزمان،

در بلندترین جای روحم رشد میکند.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

39-مهم نیست موفقیت امروز من،چقدر کوچک وناچیز بوده.

آن را جشن می گیرم.

 

(برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت)




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ SH ]

این داستان به سال 1848 بر می گردد.

درست زمانی که ایرلند،اعلام استقلال از انگلستان کرد و در طی آن،9 جوان شورشی ایرلندی دستگیر و محکوم به مرگ شدند.

از آن جایی که حکم مجازات آنان قبل از ملکه ویکتوریا صادر شده بود،او تحمل اعدام کردن آنان را نداشت و به همین خاطر دستور داد تا آنان را به زندانی در مستعمره ی انگلستان یعنی استرالیا منتقل کنند.

حدود 40 سال پس از آن، ملکه ویکتوریا از استرالیا دیدن کرد و مورد استقبال نخست وزیر آنجا یعنی آقای چارلز دافی قرار گرفت.

وقتی آقای چارلز به اطلاع ملکه رساند که او یکی از 9 نفر ایرلندی محکوم به مرگ بوده است ، ملکه به راستی شوکه شد .

ملکه از او پرسید که آیا از سرنوشت آن هشت زندانی دیگر خبری دارد یا نه ؟

او به آگاهی ملکه رساند که آنان همگی با یکدیگر در تماس هستند ،

توماس فرانسیس به ایالات متحده مها جرت کرد و خیلی زود به مقام فرماندهی مونتانا رسید.

ترنس مک مانس و پاتریک دونا او ، هر دو ژنرال ارتش ایالات متحده شدند و بسیار عالی خدمت کردند.

ریچارد اوگورمان به کانادا مهاجرت کرد و فرماندار کل نیوفوندلند شد.

ماریس لین و مایکل ایرلند ، هر دو از اعضای هیئت دولت استرالیا شدند و جدا از هم،به عنوان دادستان کل استرالیا انجام وظیفه کردند.

دارسی مگی ، نخست وزیر کانادا شد.

و در آخر ، جان میچل نیز در مقام شهردار نیویورک خدمت کرد .

 

" همه ی ما نه تنها با سر خوردگیها و نا کامی ها،

بلکه با موانع و سدهایی در جاده های مختلف موفقیت

روبرو می شویم " .

این داستان مصداق این جمله است:

"در معامله ی زندگی،

گذشته ی شما هرگز برابر با آینده تان نیست"

 

"بر گرفته از یک اتفاق واقعی"




طبقه بندی: نقشه ی گنج،
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ SH ]

 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و

به تو می گوید،ارباب،نخند...


به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری،نخند...


به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید

چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند،نخند...


به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش

جمع شده،نخند...


به دستان پدرت،به جاروکردن مادرت،


به همسایه ای که هرصبح،نان سنگک می گیرد،


به راننده ی چاق اتوبوس ،


به رفتگری که درگرمای تیرماه،کلاه پشمی به سردارد،


به راننده ی آژانسی که چرت می زند،


به پلیسی که سرچهارراه با کلاه،صورتش را باد می زند،


به مجری نیمه شب رادیو،


به مردی که روی چهارپایه می رود

تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،


به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته

و درکوچه ها جارمی زند،


به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،


به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،


به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،


به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،


به مردی که درخیابانی شلوغ،ماشینش پنچرشده،


به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،


به فروشنده ای که به جای پول خرد،به تو آدامس می دهد،


به زنی که باکیفی بردوش،به دستی نان دارد و به دستی،

چند کیسه میوه وسبزی،


به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،


به مردی که در بانک،از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،


به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی،


نخند...


نخند...

دنیا ارزشش را ندارد که تو،

به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی،


که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند.


آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای،

همه چیز و همه کسند!


آدمهایی که به خاطر روزی شان تقلا می کنند،


بارمی برند،


بی خوابی می کشند،


کهنه می پوشند،


جارمی زنند،


سرما و گرما می کشند،


وگاهی خجالت هم می کشند،.......

 

خیلی ساده...!!!




طبقه بندی: قول نامه،
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ SH ]

"روش استفاده از اندیشه‌های الهام بخش،به این صورت است که هر روز پیام مربوط به آن روز را بخوانید.سپس به مراقبه بنشینید و بکوشید ذهنتان را با ادراک معنوی عمیق و شور و نشاطی که از این کلمات متجلی می‌گردد،هماهنگ کنید.

طی ساعات روز هم به پیام روز بیاندیشید و در تمام روز و شب از آن گاه باشید تا پیام نهفته درآن،خود را نمایان سازد."

شما برای فائق آمدن بر آزمایشات الهی

 ـ که حضرت حق برایتان مقررکرده است ـ ،

 نیاز به قدرت دارید.

 او به شما،به عنوان جانشین خود قدرتی عطا کرده است که بیش از  قدرت مورد نیاز شما است.

 

"پراهامسا یوگاناندا"

 

 




طبقه بندی: اندیشه های الهام بخش،
[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ SH ]

باید از بهترین دوست ترسید!
جز او
هیچ کس،روح تو را آنقدر عریان ندیده است ،
که جای دقیق زخم ها را بداند...!!!




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ SH ]

تا به حال چیزی از مجسمه ی بودا شنیدید؟
اهالی روستایی در هندوستان که پیرو آیین بودای مقدس بودند،مجسمه ای از بودا ساختند.

مجسمه از طلای ناب ساخته شده بود و تندیسی بود

 گرانبها و پرقیمت.
در حین جنگها و یورش اقوام بیگانه به هندوستان، اهالی ده، برای محفوظ ماندن این میراث گرانبها از هجوم مهاجمین،روی آن را با کاه گل پوشاندند.

تندیس طلایی بودا

تبدیل به مجسمه ی کم ارزشی از کاه گل شد.
به خاطر کشت و کشتار و قتل مردمان دهکده،

راز مجسمه ی طلا،در سینه ی کشته شدگان محفوظ ماند و آنچه نسلهای بعد،از مجسمه ی بودا شناختند ،

سنگ و گلی بیش نبود.
به مرور زمان،کاه گل هایی که سطح رویی مجسمه را پوشانده بودند،ریزش کردند و طلای نابی که زیر کاه گل مخفی شده بود،با درخشش عجیب خود زیر نور طلایی خورشید،خود را نشان داد،

و تازه همه ی آنهایی که مجسمه ی بودا را تنها

مجسمه ای کاه گلی شناخته بودند،به ارزش و قیمتی بودن این میراث گرانبها پی بردند.


( این داستان،یکی از بزرگترین آویزه های روحم در زندگیست،وقتی با مصائب و منابع درد زندگی

روبرو می شوم.
منابع آفرینش درد و رنج،و یا همان مصائب سختی که

حتی یادآوری شان،برای ما تولید درد میکند،

 درست مثل مجسمه ی بودا می ماند.
درد و رنجی که در ظاهر این اتفاقات وجود دارد،

مثل کاه گلی ست که سطح ظاهری این گنج گرانبها را پوشانده،اما وقتی به درسهایی که باید از ماجرا بگیریم،دقت کنیم،متوجه خواهیم شد موهبتهایی در دل این ماجراها نهفته است که ارزشش،کمتر از طلای ناب مجسمه ی بودا نیست ) .




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ SH ]

هند از طریق یکی از استادان بزرگ خود،

"پراماهانسا یوگاناندا"

 دانشی را که قیمتی برای آن متصوّر نیست ،

ـ یعنی شکوفایی روح ـ

را برایمان به ارمغان آورده است.

 ما چقدر باید سپاسگزار ملّتی باشیم که مردان بزرگش،

طی قرون متمادی،برای کشف توانایی های بالقوّه ی بشر،

از زندگی خود،گذشته،

 و دست از همه چیز شسته اند!

چیزی را که امروز هند در تعالیم پراماهانسا به ما داده است،

ارزشمندتر از هرچیزی است که ما می توانستیم

در مبادله،به هند بدهیم.

امروز غربی ها نیاز مبرم به تکنیک های معنوی دارند

 تا منابع روحی خود را گسترش دهند.

 این تکنیک ، "کریا یوگا"ست

 که علمی قدیمی است و برای نخستین بار،

استادی از هند،آن را برای ما آورده است.

 

 

 

"شری شری جاناکاناندا"




طبقه بندی: تقدیر نامه،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:21 ب.ظ ] [ SH ]

 

جملات،چه راست باشند و چه دروغ ،

 چه بخواهیم یا نخواهیم ،

 بر زندگی انسان ،تاثیر فوق العاده ای دارند.

تکرار جملات تاکیدی و مثبت ،

 به مرور زمان باعث شکسته شدن محدودیتهای ذهنی شده

و ضمیر ناخودآگاه انسان را مجدداً برنامه ریزی می نماید.

تکرار این جملات ، باورهای منفی را از بین می برد

و در انسان،روحیه و احساسی خوب و زیبا می آفریند

و در مدت زمانی کوتاه ، تغییرات بزرگی را در زندگی ایجاد می کنند.

در حالت تفکر عادی ، انرژی ذهن،غیر متمرکز است،

اما در حالت تکرار جملات تاکیدی ، انرژی ذهن،متمرکز شده

و به سمت جملات تکرار شده جریان پیدا میکند.

حتی بزرگترین انسانهای موفق دنیا،در برنامه ی روزانه ی خود،

تکرار عبارات تاکیدی و مثبت را گنجانیده اند.

مطمئن باشید معجزه ی این جملات را در مدت زمان کوتاهی در زندگی و کارهایتان خواهید دید.

 

ذهن ما باغچه است ،

گل در آن باید کاشت.

 ور نکاری،گل من ،

علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ ،

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.

گل بکاریم،بیا

تا مجال علف هرز،فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن،

نازنین ! نازنین ! نازنین

هرگز آدم ، آدم نشود.

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ SH ]

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند،

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.

لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.

بعد با هر کدام از این سه آرزو،سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی.

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو،سه آرزوی دیگر خواست.

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد،برای خواستن یه آرزوی دیگر.

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن ،جست و خیز کردن و آواز خواندن ،

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر ،

بیشتر و بیشتر...

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند ،

عشق می ورزیدند و محبت میکردند ،

لستر وسط آرزوهایش نشست ،

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه ی طلا ،

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد...

و بعد یک شب او را پیدا کردند ، در حالی که مرده بود ،

و آرزوهایش ، دور و برش تلنبار شده بودند...

آرزوهایش را شمردند...

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود.

همه شان نو بودند و برق میزدند...

ـ بفرمائید چند تا بردارید ،

به یاد لستر هم باشید ،

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها ،

همه ی آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

" گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت

نمی بریم،

آرزوهای دیروزمان هستند "




طبقه بندی: داستانک نامه،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ SH ]
 

گاهی فکر میکنم که

فلسفه ی وجودی بعضی میهمانی ها،

گوشزد کردن تنهایی به بعضی آدمهاست و بس!




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا