الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده




بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک ،

آسمانِ آبی و ابرِ سپید ،

برگ های سبزِ بید ،

عطر نرگس ،رقصِ باد ،

نغمه ی شوقِ پرستو های شاد ،

خلوتِ گرمِ کبوترهای مست ،

نرم نرمک می رسد اینک بهار ،

خوش به حالِ روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز- ،

خوش به حال جامِ لبریز از شراب ،

خوش به حال آفتاب .

ای دریغ از تو ، اگر چون گل ، نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من ، اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما ، اگر کامی نگیریم از بهار !

 

 


 

" فریدون مشیری "





طبقه بندی: مناسبت نامه،
[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ SH ]

یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید :
گاری که سر بالا می رود ،

اسب ها ، همدیگر را گاز می گیرند .
این واقعیت با اینکه نباید باشد ، هست .
وقتی اوضاع سخت می شود ،

اسب هایی که یک گاری را می کشند ،
به جای آنکه به یکدیگر کمک کنند تا بار را با هم به دوش بکشند ،
همدیگر را گاز می گیرند .
این کمکی به اوضاع نمی کند .

 امّا اسب ها این را نمی بینند !




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 01:55 ق.ظ ] [ SH ]

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

یک حکیم سالخورده‌ی چینی ، از دشتی پر از برف رد می‌شد.

به زنی برخورد که گریه می‌کرد.

حکیم پرسید:
 شما چرا گریه می‌کنید؟
زن گفت :

چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم ،

 به جوانی‌ام ،

 به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم ،

و مردی که دوستش داشتم.

این از رحمت خدا به دور است که به من ،

تواناییِ به خاطر آوردنِ گذشته را داده است.

او می‌دانست که من بهارِ زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد ،

و به فکر فرو رفت.
عاقبت ، گریه‌ی زن بند آمد.

او  پرسید:
 شما در آن‌جا چه می‌بینید؟
حکیم پاسخ داد:
 دشتی پر از گل سرخ.

خداوند ، وقتی به من تواناییِ به یاد آوردن را داد ،
نسبت به من لطف داشت.

 می‌دانست که من در زمستان ، همیشه می‌توانم

 بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

 

 

 

 

 

 

" پائولو کوئیلو "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ SH ]

اگر پیامبر بودم ،

 رسالتم ، شادمانی بود ،

بشارتم ، آزادی ،

و معجزه ام ، خنداندن کودکان ...

نه از جهنّمی می ترساندم ،

نه به بهشتی وعده می دادم .

 تنها می آموختم :

" اندیشیدن " را ،

و  " انسان " بودن را .

 

 

 

 

" کوروش کبیر "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ SH ]

زیاد زیستن ،

كمابیش ، آرزوی همه است ؛

 امّا خوب زیستن ،

آرمانِ یك عدّه ی معدود !

 

 

 

 

" ج.هیوز "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

53- هیچ کس عیناً مثل من نیست ،

و دقیقاً همان توانایی ها ،

استعدادها و ایده ها را ندارد.

 

 

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ SH ]

تمام اصل های حقوق بشر را خواندم،
و جای یک اصل را خالی یافتم،
و اصل دیگری را به آن افزودم،

عزیز من.


اصل سی و یکم:

" هرانسانی حق دارد

هر کسی را که میخواهد،

دوست داشته باشد " !

 

 


" پابلو نرودا "

 




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ SH ]

قدرت شگفت انگیزِ نیروهای خلّاق،

و استعدادهای نهفته ی آدمی،

 هنگامی آشكار می شود كه نیازی حیاتی،

توانایی های او را به فعّالیت وا دارد ،

و كششِ آرزویی،
سراپایِ وجودش را به جنب و جوش درآورد.

 




" آبراهام لینكلن "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 11:55 ب.ظ ] [ SH ]

 

بِربِری ، در چهارخانه گیر کرده ؛

نمایشِ هزار طرح و رنگِ بهار ، امّا در راه است !

تابلویِ آفتابگردانِ بی بوی ِ " ون گوگ " ،

بین میلیونرها ، دست به دست می گردد ؛

گالری گل های خوشبو ، در دشت بهار ، امّا مجانی است !

 

 

 

 

" میترا سهیل "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ SH ]

میان عاشق و معشوق  ، هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ ، از میان برخیز

 ........

خواب دیدم که دور میزی نشستم ، همراه شش نفر دیگر .

هر کدام ، نقابی بر چهره داشتند .

یکی نقاب خنده ، یکی گریه ،

یکی شیطان ، یکی فرزانه ،

یکی ابله ، یکی دانشمند ، و خودم ...

نمی دانستم خودم ، چه نقابی بر چهره دارم .

پس کنجکاو شدم و در آینه ای که روبروی همه ی ما بود ،

نگاه کردم و شوکه شدم .

من اصلاً چهره نداشتم .

یک پوسته ی صاف  و کشیده ...

هراسان ، خواستم کیستیِ خود را بدانم ،

که طوفان شد و رعد و برق  ،

و همه چیز به هم ریخت ،

و هرچه دور میز بود ، غیب شد ،

و ماندم خودم ... !

 

 

 

" منیژه پدرامی "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ SH ]

ما نسل فیس بوکیم ...

Love  ، چه میدانیم چیست ؟!
نهایت احساس مان ،

Like

 است !!!



طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ SH ]

 موج می آمد ، چون كوه،

و به ساحل می خورد !

 از دل تیره ی امواج بلند آوا ،

كه غریقی را در خویش فرو می برد،

و غریوش را با مشت،فرو می كشت،

نعره ای خسته و خونین،بشریّت را،

به كمك می طلبید :

-      " آی آدمها  ...

آی آدمها " ...

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

به خیالی كه قضا،

به گمانی كه قدر،

 بر سرِ آن خسته ،گذاری بكند !

" دستی از غیب برون آید و كاری بكند " .

هیچیك حتّی از جای نجنبیدیم !

آستین ها را بالا نزدیم،

دستِ آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،

تا از آن مهلكه - شاید - برهانیمش،

به كناری برسانیمش ! ...

 

 موج، می آمد،چون كوه و به ساحل می ریخت .

با غریوی،

كه به خاموشی می پیوست .

با غریقی كه در آن ورطه ، به كف ها ، به هوا،

چنگ می زد،می آویخت ...

 

ما نمی دانستیم،

این كه در چنبرِ گرداب،گرفتار شده است ،

این نگونبخت كه اینگونه نگونسار شده است ،

این منم،

این تو،

آن همسایه،

آن انسان!

این مائیم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائیم !

 

همه خاموش نشستیم و تماشا كردیم .

آن صدا ، امّا خاموش نشد .

 ...  " آی آدم ها "  ...  

...  " آی آدم ها "  ...  

آن صدا ، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا ، در همه جا ، دائم در پرواز است !

تا به دنیا ، دلی از هول ستم می لرزد،

خاطری آشفته ست،

دیده ای گریان است،

هر كجا دست نیازِ بشری هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان ، گوش كنیم،

آه اگر وسوسه نان را ، یك لحظه فراموش كنیم،

 " آی آدم ها " را

در همه جا می شنویم .

 

در پی آن همه خون ، كه بر این خاك چكید،

ننگ مان باد این جان !

شرم مان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا كردیم !

 

در شب تار جهان ،

در گذرگاهی ، تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دلِ این همه آشوب و پریشانی ،

این از پای فرو می افتد،

این كه بر دار نگونسار شده ست،

این كه با مرگ درافتاده است،

این هزاران و هزاران كه فرو افتادند؛

این منم،

این تو،

آن همسایه !

آن انسان،

این مائیم .

ما،

همان جمع پراكنده ، همان تنها،

آن تنها هائیم !

این همه موجِ بلا در همه جا  می بینیم،

" آی آدم ها " را می شنویم،

نیك می دانیم،

دشتی از غیب نخواهد آمد ،

هیچ یك ، حتّی یكبار نمی گوئیم ،

با ستمكاریِ نادانی ، اینگونه مدارا نكنیم ،

آستین ها را بالا بزنیم ،

دست در دست هم ، از پهنه ی آفاق ، برانیمش .

مهربانی را،

دانائی را،

بر بلندای جهان،

بنشانیمش ... !

 

-      " آی آدم ها ... ! 

-     موج می آید " ...  

 

 

 

 

 

" فریدون مشیری "



طبقه بندی: جعبه ی جواهر،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 02:08 ق.ظ ] [ SH ]

واحد اندازه گیریِ فاصله ،

" مـتــر " نیست ؛
" اشــــــــتیـاق " است ...

مشتاقش که باشی ،
حتّی یک قـدم هم فاصله ای دور است !!!




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:48 ق.ظ ] [ SH ]

ســـرم را شاید بتوانند گـــرم کنند دیگران؛
اما وقتی تـــو نیستی،
هیچ کس نیست دلـــم را گرم کند...




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:45 ق.ظ ] [ SH ]

زغال ،

حاصل فشارهای زیاد است .

 فشارهای بیشتر، گرافیت را به وجود می آورند .

و الماس ، حاصل فشارهای بیشتری است .

سختی های زندگی ،

انسان ها را به الماس تبدیل می کند .




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ SH ]

چندین نامه نوشته ام !

با آدرس هایی که نمی دانم به کجا خواهند رسید !! :

" سلام.

از خداوند ، برایت بهترین ها را خواسته ام.

می دانم که تو به آرزوهایت خواهی رسید !!! " 




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:37 ق.ظ ] [ SH ]

عاشق باش! اما از عشق خود ، بند نساز .

هرچه بیشتر به دیگران بچسبی ،
آن‌ها را بیشتر می‌ترسانی !

آن‌ها از تو خواهند گریخت .
زیرا آزادی را دوست دارند!

میل به آزادی ،

 از همه‌ی ِ امیالِ آدمی ، قوی‌تر و ژرف‌تر است .
به همین دلیل ،

حتی از عشق می‌توان گذشت ،
اما از آزادی نمی‌توان!




طبقه بندی: اندرز نامه،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:35 ق.ظ ] [ SH ]

 آدمی ،

 تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید .
دیشب ،
تنهایی ام ،
تا نوکِ مدادت آمده بود ...
اگر می نوشتی ام !
اگر می نوشتی ام ... !
گاه
تنهایی ،

تنهاتر از آن است که دیده شود !




" محمدعلی بهمنی "




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،

در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.

این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،

به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید

و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

52- اگر بخواهم چیزی را

به خاطر داشته باشم ،

آنرا در یک جای مطمئن

یادداشت می کنم.

 

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ SH ]

حرمتِ اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن.
که ما هر یک یگانه ایم،
موجودی بی نظیر و بی تشابه...

و آرمانهای خویش را
به مقیاسِ معیارهای دیگران بنیاد مکن.
تنها تو می دانی که « بهترین » ،

در زندگانی ات،چگونه معنا می شود...

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است،
آسان مگذر.
بر آنها چنگ درانداز،آنچنان که در زندگی خویش.
که بی حضور آنان،زندگی،مفهوم خود را
از دست می دهد...

با دم زدن در هوای گذشته،
و نگرانیِ فرداهای نیامده،
زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد،
و آسان هدر شود.
هر روز، همان روز را زندگی کن،
و بدین سان،تمامی عمر را به کمال زیسته ای...

و هر گز امید از کف مده،
آنگاه که چیز دیگری،
برای دادن،در کف داری.
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد،
که قدمهای تو باز می ایستد...

و هراسی به خود راه مده،
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پلّه ای تا کمال،فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما،
خطِّ نازکِ همین فاصله است...

برخیز و بی هراس خطر کن،
در هر فرصتی بیاویز.
و هم بدینسان است که به مفهومِ « شجاعت»
دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت،
عشق را از زندگی خویش رانده ای.
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری،
سرشارتر شود،
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری،
آسان تر از کف رود.
پروازش ده تا که پایدار بماند...

رؤیاهایت را فرومگذار،
که بی آنان،زندگانی را امیدی نیست،
و بی امید،زندگی را آهنگی نباشد...

از روزهایت،شتابان گذر مکن،
که در التهابِ این شتاب،
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش،
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی...

زندگی،مسابقه نیست،
زندگی،یک سفر است،
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش،
ترنّم خوشِ لحظه ها جاری ست...




طبقه بندی: نقشه ی گنج،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ SH ]

 

در برابر هر انسانی ، راهی قرار گرفته است ،

و راه هایی و باز راه هایی...

و روح بزرگ ، راه بزرگ را پی می گیرد ؛

و روح حقیر ، کورمال کورمال ،

راه حقیر را انتخاب میکند.

و در این بین ، دشت های مه آلود گسترده اند ،

و دیگر مردمان ، در این دشت ها می روند و می آیند.

امّا

در برابر هر انسانی ،

راهی بزرگ ، آغوش باز کرده است ،

و نیز راهی حقیر ؛

و هرکسی خود ، تصمیم می گیرد

در چه راهی قدم بگذارد.

 



 " جان اگزونهم "




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ SH ]

اگر عقیده ی مخالف ، شما را عصبانی می کند ،

 نشانِ آن است که ناخودآگاه می دانید ،
 
دلیل مناسبی برای دفاع از آنچه فکر می کنید ،

ندارید  !

 

 

 


" برتراند راسل "



طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ SH ]

سال‌ها پیش از این ، در سرزمین ِهاتان ،

 رسم ، چنان بود که هریک از رعایای حاکم ،

در بامدادِ نخستین روز هر سال ، قفسی پر از قُمری ،

به آستان بَرَد تا حاکم به دست خویش ، قُمریان را آزاد کند.
حاکم ،  قُمریَکان را یکایک پرواز می‌داد ،

و به تقدیم‌کنندگانِ آن‌ها ، هدیه‌ای می‌بخشید.
روزی فرزانه‌ای با حاکم گفت:
رعایای تو ، از پیشکش‌کردن قُمریانِ محبوس ناگزیرند ،

و تو ، آن پرندگان را به هوا پرواز می‌دهی.

 آیا در این حکمتی نهفته است ؟
حاکم گفت:
 آری. بدین‌گونه ، رعایای قلمروِ من ،

از گذشت و دریادلیِ سلطان خویش آگاه می‌شوند.
آن‌گاه ، فرزانه‌ی روشندل با حاکم گفت:
 چندان که زمانِ تقدیم پرندگان محبوس فرا رسد،

 رعایای تو ، هر کجا ، بر جلگه و کوهپایه و دشت ،

دام می‌گسترند ، تا پرندگان بی‌آزار را فراچنگ آرند ،

 و پیش از آنکه ده قُمریِ زنده در قفس کنند ،

و به آستان تو آرند ، بی‌گمان ، صد قُمری و سار و کبوتر را

 پَر می‌شکنند و به خون می‌کِشند.

 آیا اگر حاکمِ دریادل ،

 یکسر ، قلمِ منع ، بر شکار پرندگان کِشد ،

و این رسمِ نادرست از میان بردارد ،
بر  گذشت و دادگریِ خویش ،

دلیلِ روشن‌تر ارائه نکرده است ؟!

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

 

 

 

 

 

" احمد شاملو"




طبقه بندی: عقل نامه،
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ SH ]

اگر نتوانستیم کسی را ببخشیم ،

 از بزرگیِ گناه او نیست ؛

از کوچکیِ قلب ماست .

به خاطر دیروزِ کسی ،

وی را از فرداهایمان خط نزنیم .

 

 

 

 

" کوروش کبیر "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ SH ]


شب سردی بود...

پیرزن،بیرونِ میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند.

شاگردِ میوه فروش ، تند تند ،

پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها

میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد که

اونم میتونست میوه بخره ، ببره خونه.

رفت نزدیک تر...

چشمش افتاد به جعبه ی چوبیِ بیرون مغازه ،

که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.

 با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

 میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه ،

وبقیه رو بده به بچّه هاش.

هم اسراف نمی شد ، هم بچّه هاش شاد میشدن .

برق خوشحالی توی چشماش دوید.

دیگه سردش نبود!

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه.

تا دستش رو بُرد داخل جعبه ، شاگرد میوه فروش گفت :

 دست نزن ننه ! پاشو برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد.

خجالت کشید !

چند تا از  مشتری ها نگاهش کردند!

صورتش رو قرص گرفت .

 دوباره سردش شد !

 راهش رو کشید رفت.

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد.

 برگشت و به زن نگاه کرد !

زنِ مانتویی لبخندی زد و بهش گفت :

اینا رو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه.

موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت :

دستِت درد نکنه ننه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : امّا من مستحقّم مادرِ من …

مستحقّ داشتنِ شعورِ انسان بودن ،

و به هم نوع ، توجّه کردن ،

و دوست داشتن همه ی انسانها ،

و احترام به همه ی آنها ، بی هیچ توقعی.

اگه اینا رو نگیری ، دلمو شکستی !

جون بچّه هات بگیر!

زن ، منتظرِ جواب پیرزن نموند.

 میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور  شد.

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد.

 قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود ، غلتید روی صورتش.

دوباره گرمش شده بود.

 با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی !

خیر بیبینی ، این شب چلّه ، مادر! ........

 

" در تصاویرِحکّاکی شده بر سنگهای تخت جمشید ،

هیچکس عصبانی نیست...

هیچکس سوار بر اسب نیست...

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید..

در بینِ این صدها پیکرِ تراشیده شده ،

حتّی یک تصویرِ برهنه وجود ندارد " ...

 

" این ادبِ اصیل مان است :

نجابت ؛ قدرت ؛ احترام ؛ مهربانی ؛ خوشرویی "

 

(برای همه ی ایرانیان بفرست ،

تا یادمان بماند چه بودیم و چه شدیم ) !!!!!

 

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ SH ]

ازآجیل سفره ی عید ،

چند پسته ی لال مانده است .
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند !!!
آنها که لال مانده اند ؛ می شکنند !!!

دندانساز راست می گفت :
پسته ی لال ، سکوت دندان شکن است !

 

 

 

 

 " حسین پناهی "


طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ SH ]

بنویسیم به دیوار سكوت :

عشق ، سرمایه ی هر انسان است .


بنشانیم به لب ، حرف قشنگ .

حرف بد ، وسوسه ی شیطان است .


و بدانیم كه فردا دیر است .

و اگر غصّه بیاید امروز ،

تا همیشه ، دلمان درگیر است .


پس بسازیم رهی را كه كنون

تا ابد ، سوی صداقت برود .


و بكاریم به هر خانه ، گلی ،

 كه فقط بوی محبّت بدهد .

http://mail.google.com/mail/images/cleardot.gif

 




طبقه بندی: اندرز نامه،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ SH ]

به سختی می توان در بینِ

مغز های اندیشمندِ جهان ،

 كسی را یافت كه دارای یك نوع

احساسِ مذهبیِ مخصوص به خود نباشد .

این مذهب ،

با مذهبِ یك شخص عادّی تفاوت دارد .

 

 

 

 

 

  " آلبرت انیشتین "




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

51- هیچ چیز،خوب یا بد نیست.

این طرز فکر من است که

چیزی را خوب یا بد می کند.

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ SH ]

 

صادقم،چون نیچه گفت :

از اینكه به من دروغ میگویی،ناراحت نیستم.

از این ناراحتم كه دیگر نمی توانم

به تو اعتماد كنم .

 

 متواضعم،چون شكسپیر گفت :

اگر بخاطر کسی که دوستش داری،

غرورت را از دست بدهی،

بهتر از این است كه بخاطر غرورت،

عشقت  را ازدست بدهی .

 

عاشقم،چون حافظ گفت :

 از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر؛

 یادگاری كه در این گنبد دوّار بماند .




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا