الماس طلایی
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،میان دو سکوت
وب مستر
نظر سنجی
کدوم آب و هوا قشنگتر و رویایی تره ؟







وبلاگ های من
لینکهای دوستان
لینک های ارزنده

جواب محبّت آدمها را

به موقع بدهید!
محبّت هایِ تاریخ گذشته
،
عطر و طعم اصلی را
نخواهد داشت !!!




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ SH ]

" خدایا "

این روزها بیشتر از آنکه پشت و پناهم باشی؛

محتاج اینم که

کنارم و پهلو به پهلویم قدم بزنی !




طبقه بندی: الهی نامه،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ SH ]

چیزی که انسانِ امروز،

به آن مبتلاست،

چیزی ست به اسم

 " تنهاییِ پر هیاهو " !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ SH ]

 

آرام باش عزیز من،آرام باش..
حكایت دریاست،زندگى...

گاهى درخشش آفتاب،

برق و بوى نمك،

ترشح شادمانى،
گاهى هم فرو می‌‏رویم،

چشم‏‌هایمان را می‌‏بندیم،

همه‌جا تاریكى‌ست...
آرام باش عزیز من،آرام باش ...
دوباره سر از آب بیرون می‌‏آوریم،

و تلألو آفتاب را می‌‏بینیم؛
زیر بوته‌‏ اى از برف‌،كه این دفعه،
درست از جایى‌كه تو دوست دارى،طالع می‌‏شود.

 

 

 


 " شمس  لنگرودی"

 

 

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ SH ]

هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله،

خستگی از اعتمادهای شکسته است !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ SH ]

 

 

از من می پرسد که چگونه دیوانه شدم ؟!

چنین روی داد :

یک روز، بسیار پیش از آنکه،خدایان بسیار،به دنیا بیایند ،

از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند.

-همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام ،

بر چهره می گذاشتم-.

پس بی نقاب،در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم :

" دزد ، دزد ، دزدان نابکار " .

مردان و زنان ، بر من خندیدند و پاره ای از آنها ،

از ترس من ،به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم ، جوانی که برسر بامی ایستاده بود ،

فریاد برآورد :

" این مرد ، دیوانه است " .

من سر برداشتم که او را ببینم.

خورشید ، نخستین بار ، چهره ی برهنه ام را بوسید ؛

و من از عشق خورشید ، مشتعل شدم ؛

و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم.

و گویی در حالت خلسه ، فریاد زدم :

" رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند " ....

 

چنین بود که من ، دیوانه شدم !

و از برکت دیوانگی ،

هم به آزادی ، و هم به امنیت رسیده ام.

آزادیِ تنهایی ، و امنیت از فهمیده شدن.

زیرا

 کسانی که ما را می فهمند ،

چیزی را در وجود ما ،

 به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غرّه شوم.

حتّی یک دزد هم ، در زندان ،

از دزد دیگر در امان است !

 

 

 

 

 

" جبران خلیل جبران "

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ SH ]

هیــــــــس ...!
ســـــــــاکت ....!
آهستــــه بروید ...!
آهستــــه بیایید....!
اینجا وجــــــــــدان ها،
همه خـــــــــوابند !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ جمعه 28 بهمن 1390 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ SH ]

برهنه ات میكنند،
تا بهتر شكسته شوی...
نترس،گردوی كوچك!
آنچه سیاه میشود،
روی تو نیست،

دست آنهاست !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ SH ]

تو از دوره گردان محله ی بیکسی من چه پرسیدی؟
چرا...اا؟؟؟
تو از غربت من چه میدانی ؟
و تو چه میدانی که خدا کجاست ؟
پشت ابرها ؟؟ در آسمانها ؟؟؟

 نه نه....
باور کن ،
 درون مهر و سجاده هم نیست،
و هم هست....
و تو چه میدانی،چه اندازه تنهاییِ مرا با او؟!
و تو چه میدانی،و مفت و ارزان صحبت میکنی؟!
لال!
خف!
بی صدا باش!
خاموش!


خدا را برای من تعریف نکن...
اصلا تعریف اش نکن...

من و تو که هیچ،

همه از این کار ، عاجزند !


حال بیا...
من کمی خون جگر جوشانده ام،
بیا تا با هم دو پیک بزنیم،
به سلامتی مرگ،
به سلامتی خاک،
به سلامتی روح...
خب،
ببین :
من ، تو ، ما،
زیبایی،
دروغ...
کودک درون ام پر از شیطان است !
شقایق را ببین.
شبنم یخ زده بامدادی ام را بنگر.
مرا فراموش نکن.


زندگی را حس کن؛
بگذار کنار،این منطق و استدلالِ بوعلی را !


لحظه ای با انارِ تنهایی،مزرعه ی زمان را بگذران...
می بینی؟
این اصل است؛
و تعریف اش،خارج از محدوده...
بیا و کمی با خاک،آب بازی کن.
حسسسسسسسسسس....
احساس اش میکنی؟
خاک را در دستانت بفشار،
آب را بنگر،
و بدان :

 "هستی،نیستی نیست"... !

و بدان

عقل من و تو هنوز کلّه گنجشکی ست !
عمیق تر نفس بکش،
زنده باش،
زندگی باش،
رها،
تنها،
با خدا باش...

 

 

" داراب محمدی "




طبقه بندی: شادی نامه،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ SH ]

باران می بارد...

به حرمت کداممان؟

نمی دانم...
من فقط می دانم باران،صدای پای اجابت است.

خدا،با همه ی کبریایی اش،

دارد ناز می خرد...

نیاز کن !!!

 




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش

استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

49- هیچ چیز همیشگی نیست.

موقعیت امروز شما،خوب یا بد،

تغییر خواهد کرد.

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ SH ]

زمین ، عاشق شد و آتشفشان كرد،

و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.

خدا ، یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد،

تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود،

و تنها سنگش باقی می ماند؛

و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد،

و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش...
مرا ببخش كه در سینه‌ام،سنگی آتشین است...

 

 

 

" عرفان نظر آهاری "




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ SH ]

یادم باشد و یادت نرود که :

 همه ی ما،

برای یک بار ایستادن،

هزاران بار افتاده ایم !!!




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ SH ]
نقطه‌ی جوش،
همان نقطه‌ایست که همه چیز،
کم کم بخار می‌شود،
محو می شود،
و کمرنگ می شود.....
آدمها را به " نقطه ی جوش" نرسانید ...!



طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ SH ]

همگان به جست و جوی خانه می‌گردند...!!!
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم،بی‌انتها،

برای رفتن....

 

 




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ SH ]

بعضی از آدم‌ها،
برای اینکه توی جمع،

اسم یک حیوان را بیاورند،

قبلش عذرخواهی می‌کنند؛

ولی همان ها،

گوسفندگونه زندگی میکنند،

و از هیچ کسی هم عذرخواهی نمی‌کنند !!!

 

 

 




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ SH ]

زندگی‌ را زیاد جدّی نگیرید ...

هیچکی تا حالا،

زنده،از زندگی‌ بیرون نیومده !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ SH ]

ولنتاین چیست؟؟
روزی که در سال ، یک بار! ،
تنهایی مان را چند برابر

به رخ مان میکشد !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ SH ]

ارتدکس ها،برای سرکوب کردن وسوسه،آن را انکار می کردند.

امّا شما باید کنترل وسوسه را فرا بگیرید.

وسوسه شدن،گناه نیست.

حتی اگر از شدّت وسوسه،دچار هیجان شوید،

شریر به حساب نمی آیید؛

اما اگر تسلیم وسوسه ها شوید،

موقّتا در چنگال قدرت شریر گرفتار آمده اید.

 شما باید در مورد خودتان هشیار باشید،

و از جان پناه های خِرَد محافظت کنید.

 هیچ نیرویی قوی تر از خِرَد،وجود ندارد ،

که شما آن را بر علیه وسوسه به کار گیرید.

دریافت کامل،شما را به مرحله ای خواهد رساند که :

"هیچ چیز نمی تواند شما را وادار به کارهایی کند

 که سرانجام آن لذّت باشد،

بلکه دست آخر،فقط مایه ی عذاب شما خواهد شد" .

 

 

 

" پراهامسا یوگاناندا "

 

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ SH ]

 

عشقِ عامّه ی مردم،

تنها به صورتی و جلوه ای است،

و از این رو،همه بت پرستند.

زیرا در صورتِ آن بت،توقف كرده،

و آن را پلی برای وصول به بت آفرین نكرده اند،

یا بت آفرین را در او ندیده اند.

اما عارفان،حق را در همه ی صورتها می بینند،

و در همه ی صورتها عبادت می كنند.

 

 

 

" دکتر الهی قمشه ای "

 

 




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ SH ]

پوپکم، پوپک شیرین سخنم !
این همه غافل،
از این شاخه به آن شاخه مپر...
این همه قصّه ی شوم،از کس و ناکس مشنو...
غافل از دام هوس،
این همه در برِ هر ناکس و هر کس منشین...
پوپکم، پوپک شیرین سخنم!
تویی آن شبنم لغزنده ی گلبرگ امید؛
من از آن دارم بیم،
کینِ لجنزار،تو را پوپکم آلوده کند...
اندر این دشت مخوف،
که تو
"آزادی ش" ،ای پوپک من می خوانی،
زیر هر بوته ی گل،
لب هر جوی آب،
پشت آن کهنه فسونگر دیوار،
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن،
پوپکم! دامی هست؛
گرگِ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست...
سالها پیش،دل من که به عشق،ایمان داشت،
تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید،
اندر این مزرعِ آفت زده ی شومِ حیات،
شاخ امیدی کشت...
چشم بر راه تو بودم،
که تو کی می آیی؟
بر سر شاخه ی سرسبز امیدِ دل من،
که تو کی میخوانی؟...
پوپکم! یادت هست؟
در دلِ آن شب افسانه‌ایِ مهتابی،
که بر آن شاخه پریدی،
لحظه‌ای چند نشستی،
نغمه‌ای چند سرودی.
گفتم: این دشت سیه،خوابگه غولان است،
همه رنگ است و ریا،
همه افسون و فریب،
صید،همچون تویی، ای پوپک خوش پروازم،
مرغ خوش خوان و خوش آوازم؛
به خدا  آسان است.
این همه برق که روشنگر این صحرا هست،
پرتو مهری نیست،
نور امیدی نیست،
آتشین برق نگاهی، زِ کمینگاهی است،
همه گرگ و همه دیو،
در کمین تو و زیبایی تو،
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو...
مَرو ای مرغک زیبا،که به هر رهگذری،
همه دیو اَند کمین کرده، نبینند تو را...
دور از دست وفا، پنهان از دیده ی عشق،
نفریبند تو را، نفریبند تو را...

 

 

 

" دکتر شریعتی "




طبقه بندی: اندرز نامه،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 07:38 ب.ظ ] [ SH ]

گر چه با یادش،همه شب،

تا سحر گاهان نیلی فام،بیدارم...

گاهگاهی نیز،

وقتی چشم بر هم می گذارم،

خواب های روشنی دارم،عین هشیاری !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خویش می گویم كه :

بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !

اینك،امّا در سحر گاهی،چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

آیا خواب می بینم ؟

این منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مستِ مست از عشق، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور،

از این سوی دریا، رفته تا دروازه ی خورشید ؟!

ای زمان، ای آسمان، ای كوه، ای دریا !

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رؤیای رنگینم !

 

 

" فریدون مشیری "




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 01:15 ق.ظ ] [ SH ]

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان،سراغش را از خدا می گرفتند؛

و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت:
می آید...

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود؛

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد...
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان،چشم به لب هایش دوختند...
گنجشک هیچ نگفت .
خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینیِ سینه ی توست.
گنجشک گفت:
لانه ی کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟

لانه ی محقّرم،کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینیِ بغضی،راه کلامش بست...
سکوتی در عرش،طنین انداخت.

فرشتگان،همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود.

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ،خیره در خداییِ خدا مانده بود.
خدا گفت:

و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبّتم،

از تو دور کردم و تو ندانسته،به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش،ملکوت خدا را پر کرد...




طبقه بندی: مدادهای رنگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ SH ]

خدایا...

کودکان گلفروش را می بینی؟!

مردان خانه به دوش...

دخترکان تن فروش...

مادران سیاه پوش...

کاسبهای دین فروش.....

محرابهای فرش پوش...

پدران کلیه فروش...

زبانهای عشق فروش...

انسانهای آدم فروش...

همه را می بینی؟!

می خواهم یک تکّه آسمان کلنگی بخرم...

 دیگر زمینت،بوی زندگی نمی دهد!!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ SH ]

اگر خوشبختی را برای یك ساعت می خواهید ،
چرت بزنید...

اگر خوشبختی را برای یك روز می خواهید ،
به پیك نیك بروید...

اگر خوشبختی را برای یك هفته می خواهید ،
به تعطیلات بروید...

اگر خوشبختی را برای یك ماه می خواهید ،
ازدواج كنید...

اگر خوشبختی را برای یك سال می خواهید ،
ثروت به ارث ببرید...

اگر خوشبختی را برای یك عمر می خواهید ،
یاد بگیرید كاری را كه انجام می دهید،

دوست داشته باشید...




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 03:33 ب.ظ ] [ SH ]

مرداب از رود پرسید :
چگونه زلال شدی؟
رود گفت :
من گذشتم ؛
تو نیز بگذر...




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 02:31 ق.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش

استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

48- من به دیگران،

به اندازه ی پدرم احترام می گذارم؛

و در صورت لزوم،

برای آنها وقت می گذارم،

و صبر و تحمل،به خرج می دهم.

 

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ SH ]

"ولنتاین" ؛

هیچكس تنها نیست...
دوست پسر/دوست دخترِ مقوایی

 در سایزهای مختلف رسید !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ SH ]

 

 

یاد گرفته ام که با احمق بحث نکنم؛

و بگذارم در دنیای احمقانه ی خویش زندگی کند.

 

یاد گرفته ام با وقیح جدل نکنم.

چون چیزی برای از دست دادن ندارد؛

و روحم را تباه میکند.

 

یاد گرفته ام از حسود دوری کنم.

چون حتّی اگر دنیا را به او تقدیم کنم؛

باز هم از من بیزار خواهد بود.

 

یاد گرفته ام تنهایی را،به بودن در جمعی که

به آن تعلّق ندارم،ترجیح دهم.

 

 




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ SH ]

 

همه چی از یاد آدم می ره ؛
مگه یادش که همیشه یادشه.
یادمه قبل از سؤال،
کبوتر،با پای من راه می رفت .
جیرجیرک،با گلوی من می خوند.
شاپرک،با پر من پر می زد .
سنگ،با نگاه من،برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور،از گسِ عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم،در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خودِ هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و روان .

منِ عفریته،مرا افسون کرد !
مرا از هستیِ خود بیرون کرد .
راز خوشبختی،آن سلسله خاموشی بود؛
خود فراموشی بود.
چرخ و چرخیدن خود،با هستی.
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سؤال .
ابدی شد قصه ی هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا؛
کوچیکه قایق من؛
های آهای
تو کجایی نازی؟
عشقِ بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ،یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکی که گُشنه م بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه ؛
اون وقتش توی سرم،کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ؟!

پامو بستم که اگه یه وقت،
زمین سقوط کنه،طوری نشم !
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت !
چشممو دور می بینی،می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سؤال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما،قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ،

جای پات،بی جای پام،روی جایی حک بشه !


کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی،برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود.
تو خودت می بینی،همه چیز عادی بود.
کاه دادم به خر.
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر،

که یهو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفِش،خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش؛
حرمت همسایه؛
می دونستم که سلام یعنی چه؟
می دونستم که زمان،معناش چیه؟
من کیه؟
اون کدومه؟
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردن،صاف کردم،
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه؛
مثل یه هول،
مثل یه غول،
به خودم می گفتم : انسانم.
من شعور همه آفاق هستم.
می تونم برای شیر زائو،ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه،
چنار رو سرنگون کنم.
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سؤال.
برگردم به کودکی،
تا که با چرخ خیال،
وصله ی نور بدوزم به پیراهن شب .
یهو وسوسه شدم رفتم توی ناممکن !
تو ناممکن،فیل،هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سؤال؛
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد.
باید مقدورم بشه.
آه !
خنده های بی دلیل؛
گریه های بی دلیل؛
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی؛
خیره گی ها و سکوت؛
خیره گی و افق سرخ غروب؛
خیره گی و علف ترد بهار؛
خیره گی و شبح کوه و درختان،در شب؛
خیره گی و چرخش گردن جغد؛
خیره گی و بازی ستاره ها؛
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر؛
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر؛
خنده بر عرعر خر ...
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده،غش غش ریسه برم.
به سگ از شدّت ذوق،سنگ کوچیک بزنم.
توی باغ خودمون،انار دزدی بخورم.
وقتی که هوای حلوا کردم،با خدا حرف بزنم.
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
کلید کهنه ی صندوق عجایب،

لای دستمال چه نوع پیرزنی پنهونه.
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه،گردن کیست؟
چه گلی را اگه پرپر بکنی، شیر بُزِت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ،

 من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم !
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم.
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ.
دنبال مارمولکا ، نَرَم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !

 

 

 

"حسین پناهی"




طبقه بندی: آرزو نامه،
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 21 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

حرف نامه ی وب مستر

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود،
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تّکه ی نانی آورد،آمد آنجا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکیه بر پشتی داد.
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی،آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

××××××××××××××××

شب ها زود بخواب.
صبح ها زودتر بیدار شو. ..
نرمش کن. بدو.
کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو.
گلوله برفی درست کن.
هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش.
آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور.
به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخون.
نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست،
خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین.
چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن.
به برگ درخت ها دقت کن.
به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.
خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
به باغ وحش برو.
چرخ و فلک سوار شو.
پشمک بخور.
کوه برو.
هرجا خسته شدی،یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن.
خواب هات رو بنویس.
بخند.
چشم هات رو روی هم بگذار.
شیرینی بخر.
با بچه ها توپ بازی کن.
برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن.
به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش.
برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید،تو همچنان آرام باشی.
تا توفان،از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض،راه رفتن،خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛
دام های زیادی در آن پهن شده است،
و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی،مرده ای،
و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی،
نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی،صدا،نور،حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.
همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی
می شود،
در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.
دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی،ذخیره ی شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود،
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.
آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش.
او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی.
از او کمک بگیر.
از او بخواه به تو نفس،پشمک،چرخ و فلک،
قدم زدن،کوه،سنگ،دریا،شعر،درخت،
تاب،بستنی،سجّاده،اشک،حوض،شنا،راه،توپ، دوچرخه،دست،آلبالو،لبخند،دویدن و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان،
و آن قدر زندگیت را ادامه بده که
زندگی از اینکه تو زنده هستی،
به خودش ببالد!!
دوستانت را هر چند كه تو را خیلی هم درك نكنند،
فراموش نکن.
چون آنها تو را از تنهایی و درد نجات خواهند داد.

××××××××××××××××

"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

get code of close right click in veblog

music
مرجع خریدفروش صنعتی بک لینک فا