الماس طلایی
سختی های زندگی،انسان ها را به الماس تبدیل می کند 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
کدوم فصل،زیباتر و رویایی تره؟






 

از یک گروه دانش آموز خواستند

اسامی "عجایب هفتگانه" را بنویسند.

علیرغم اختلاف نظرها،اکثراً ،

 اینها را جزو عجایب هفتگانه نام بردند:

1.اهرام مصر

2.تاج محل

3.درّه ی بزرگ (به نام گراند کانیون در آمریکا)

4.کانال پاناما

5.ساختمان امپایر استیت

6.کلیسای پطرس مقدس

7.دیوار بزرگ چین

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان،متوجّه شد

 که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.

از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد؟

دختر جواب داد:بله،کمی مشکل دارم.

چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و

نمی دانم کدام را بنویسم !

آموزگار گفت :

آنهایی را که نوشته ای نام ببر.

شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.

دخترک با تردید چنین خواند:

1.دیدن

2.شنیدن

3.لمس کردن (نوازش کردن)

4.چشیدن

5.احساس کردن

6.خندیدن

7.دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتّی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد.

آن چیزهایی که به نظرمان،ساده و معمولی می رسند ،

و آنها را نادیده و دست کم می گیریم ،

حقیقتاً شگفت انگیزند!

با ملایمت به یادمان می آورند که

باارزش ترین چیزهای زندگی،

ساخته ی دست بشر نیستند ،

و آنها را نمی توان خرید.

آنقدر خود را مشغول نکنید که بی توجّه

از کنارشان بگذرید!

 

 

 

 

 

" زهره زاهدی "

 

 




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ SH ]

آدمی ، تنها آنچه را که می دهد ، باز می ستاند .

بازیِ زندگی ، بازیِ بومرنگ ها ست .

و پندار و کردار و گفتار انسان دیر یا زود

با دقتّی حیرت انگیز ، به خودِ او باز میگردد .

این " قانونِ کارما " است ،

و کارما یعنی بازگشت .

آنچه آدمی بکارد ،

همان را درو خواهد کرد.

هرگاه بدانیم که هر آنچه بفرستیم ، به خودمان باز میگردد ،

تازه آنگاه شروع می کنیم به ترسیدن از

بومرنگ های خودمان !!!

 

 

 

 " فلورانس اسکاول شین "




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ SH ]

برای پرش های بلند ،

گاهی لازم است چند قدم به عقب رویم.

 

 

" ارد بزرگ "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 12:47 ق.ظ ] [ SH ]

اگر از انسان ،

آرزو و خواب گرفته شود ،

بیچاره ترین موجود روی زمین است.

 

 

 

 

 " کانت "




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ SH ]

من برای متنفّر بودن از كسانی كه از من متنفّرند،

وقتی ندارم ؛
زیرا من،گرفتارِ دوست داشتنِ كسانی هستم

 كه مرا دوست دارند ...

 

 

 

" كوروش بزرگ"




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ SH ]

بدی ، قدرت است.

 اگر در کنار آن باشید ، شما را در بر می گیرد.

پس وقتی لغزشی از شما سر می زند ،

بی درنگ به آغوشِ نیکوکاری بازگردید.

 

 

 

 

" پراماهانسا یوگاناندا "




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ SH ]

هر یک از این عبارات،برای یک هفته از سال آورده شده است که استرس شما را کاهش میدهند.هر صبح جمعه یک عبارت را انتخاب کنید و چند دقیقه در سکوت بنشینید و آن عبارت را به آرامی برای خود تکرار کنید.همچنین این عبارت را روی کاغذ بنویسید و آن را در طول هفته،در جایی در برابر دیدگان خود قرار دهید.این مراسم هفتگی،در کاهش استرس های غیرضروری زندگی،به شما کمک می کند و به یاد می آورد که سخت نگیرید و نگرشی منطقی داشته باشید.

"زمان آرامش شما،همان لحظه ای است که برای آرامش،وقتی ندارید".

"سیدنی جی هریس"

 

50- خنده ، گریه ، خشم ، و لذّت ؛

همگی ضروری هستند ،

و از من ، یک انسان می سازند.

 

 

" برگرفته از دوهفته نامه ی موفقیت "

 




طبقه بندی: عبارات قدرتمند صبحگاهی،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ SH ]

خدا ،

نه برای خورشید ،

و نه برای زمین ،

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد ،

چشم به راه پاسخ است...

 

 

"رابیندرانات تاگور"




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ SH ]

درخت  قدیمی ، عوض نشده بود ،

امّا من به جای گوشواره ی آلبالو ،

یک " آی پد " در دست داشتم.

زیر سایه ی درخت نشستم ،

و تنها با یک اشاره ،کتاب مورد علاقه ام را

دانلود کردم.

نسیمی از میان برگ های درخت عبور کرد ،

امّا برگه های کتابِ الکترونیکیِ من ،

هیچ تکانی نخورد !

درخت ، چند روز پیش را به یاد آورد....

نوار فروشی ، که مغازه اش را به حراج گذاشته بود ،

به تنه ی آن دست زده و گفته بود :

" دیر نیست ، روزی که دیگر ، درخت ها ،

کتاب نشوند !

و آن وقت ، کتاب فروش ها هم .....!!!

 

 

 

"میترا سهیل"

 

 




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ SH ]

خشم مانند طوفان است.

بعد از مدتی فروخواهد نشست.

ولی بدان که حتماً شاخه هایی شکسته اند !




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ SH ]

ابرهای آسمان هر سرزمینی  ،
شبیه مردمان همان سرزمین می‌بارند.
ما هرگز رودرروی  دریا ،
با دریا سخن نگفته‌ایم !




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ SH ]

در زندگی ، دو تراژدی وجود دارد:

اینکه ،

به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی،

و اینکه برسی !

 

 


"جورج برنارد شاو"




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 01:06 ق.ظ ] [ SH ]

وقتی کسی گفت :

نمی‌تونم بی تو زندگی کنم ؛

یعنی :

 به نبودنت فکر کرده !!!  




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ SH ]

نازِ حوّا ، چینیِ ایمان آدم را شکست

عشق رو شد، با هبوطش، بغض عالم را شکست

وِرد هایش را به گوش قلعه های ِ دور، خواند

قفل­ های بسته و درهای محکم را شکست

مدّتی جمشیدها را در پی دنیا دواند

عاقبت یک روز، جام ِخالیِ جم را شکست

سال­ها اسطوره ها را روی دستش تاب داد

حیف، با سهراب و مرگش، پشت رستم را شکست

چشم­ هایش باد شد، لرزاند دستان مرا

قوری گل سرخی مادر بزرگم را شکست

بافت، دنیای مرا با تار ِ موی مادرم

- او که کوه شانه­هایش، هیبت غم را شکست-

شرط بستم با خودم : «هرگز نمی بازم به عشق»

باختم امّا ، به اوکه قول آدم را شکست !




طبقه بندی: یاقوت های سرخ،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ SH ]

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصّه ها

خشتی از الماس ، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق كوچكی از تاج او

هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، كهكشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش

سیل و طوفان ، نعره ی توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او ، ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست

هیچ كس را در حضورش ، راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم ، این تصویر بود

آن خدا ، بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او ، دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود ، از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست

پرس و جو از كار او ، كار خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ، دورت می كند

كج گشودی دست ، سنگت می كند

كج نهادی پای ، لنگت می كند

با همین قصّه ، دلم مشغول بود

خوابهایم ، خوابِ دیو و غول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم

در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم ، باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا...

نیّت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم ، همه از ترس بود

مثلِ از بر كردنِ یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت ، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی ، سخت بود

مثل صرف فعل ماضی ، سخت بود

تا كه یك شب ، دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه ، در یك روستا

خانه ای دیدم ، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا كجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوبِ خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه كرد

با دل خود ، گفتگویی تازه كرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

گفت : آری ، خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی كینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی ، شیرین تر است

مثل قهرِ مهربانِ مادر است

دوستی را دوست ، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمنِ خود ، قهر نیست

قهریِ او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم ، این خداست

این خدای مهربان وآشناست

دوستی ، از من به من نزدیك تر

از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدایِ پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این ، با این خدا

دوست باشم ، دوست ، پاك و بی ریا

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ SH ]

آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه.

 رختخواب خرید ولی خواب نه.

 ساعت خرید ولی زمان نه.

 می توان مقام خرید ولی احترام نه.

می توان کتاب خرید ولی دانش نه.

دارو خرید ولی سلامتی نه.

خانه خرید ولی زندگی نه.

و بالاخره ،

 می توان قلب خرید،ولی عشق را نه.

آموخته ام که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند،

 کسی است که به من می گوید : تو مرا شاد کردی.
آموخته ام که مهربان بودن،بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، " نه " گفت.
آموخته ام که همیشه برای کسی

-که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم-،دعا کنم.
آموخته ام که مهم نیست که زندگی تا چه حد،از شما،

جدّی بودن را انتظار دارد،

همه ی ما احتیاج به دوستی داریم،

 که لحظه ای با  وی،به دور از جدّی بودن باشیم.
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد،

فقط دستی است برای گرفتن دست او،و قلبی است برای فهمیدن وی.
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی،

شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است،

هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم،سریعتر حرکت می کند.
آموخته ام که پول ، شخصیت نمی خرد.
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است

که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام که خداوند ، همه چیز را در یک روز نیافرید.

 پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم

 همه چیز را در یک روز به دست بیاورم ؟
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق،آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد،نه زمان.
آموخته ام که وقتی با کسی روبرو می شویم،

انتظار لبخندی جدّی از سوی ما را دارد.
آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست ،

تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام که زندگی دشوار است،امّا من از او سخت ترم.
آموخته ام  که فرصت ها هیچگاه از بین نمی روند،

 بلکه شخص دیگری، فرصت از دست داده ی ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام که لبخند، ارزانترین راهی است که

 می شود با آن،نگاه را وسعت داد.

 

 


 

" چارلی چاپلین "




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ SH ]

از دل افروزترین روزِ جهان ،

خاطره ای با من هست ؛

به شما ارزانی :

 سحری بود و هنوز،

گوهرِ ماه ، به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس ، عشق ، در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم.

نفسم با نفسِ یاس ، درآمیخته بود .

می گشودم پر ، و می رفتم و می گفتم :

 ِبسُرای ای دل عاشق ، بِسُرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بِسُرای !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***در افق ، پشتِ سراپرده ی نور ،

باغ های گل سرخ ،

شاخه گسترده به مهر ،

غنچه آورده به ناز ،

چون گل افشانیِ لبخند تو،

در لحظه ی شیرینِ شكفتن !

*دو كبوتر در اوج ، بال در بال گذر می كردند .

 دو صنوبر در باغ،

سر ، فرا گوش هم آورده ، به نجوا ، غزلی می خواندند .

مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور ،

رو نهادند به دروازه ی نور ... 

چمنِ خاطرِ من نیز  زِ جان مایه ی عشق،

در سرا پرده ی  دل ، غنچه ای می پرورد،

هدیه ای می آورد.

برگ هایش كم كم باز شدند !

یافتم ! یافتم !آن نكته كه می خواستمش !...

با شكوفایی خورشید ، و گل افشانیِ لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته ی یاس و سحر ، بافته ام.

" دوستت دارم " را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام  !

** این گل سرخ من است !

دامنی پر كن ازین گل ، كه فشانی بر دوست !

راز خوشبختیِ هر كس ، به پراكندن اوست !

در دلِ مردم عالم ، به خدا ،

نور خواهد پاشید ، روح خواهد بخشید.

 تو هم ، ای خوب من !  

 این نكته به تكرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را ، همه وقت ،

نه به یك بار و به ده بار ، كه صد بار بگو !

" دوستم داری " ؟ را از من بسیار بپرس !

" دوستت دارم " را با من بسیار بگو !

 

 

 

 

 

 

 

" فریدون مشیری "

 

 




طبقه بندی: عشق نامه،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ SH ]

اگر دروغ،رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان،در دهان ما نطفه می بست،
و بی رنگی،کمیاب ترین چیزها بود.

اگر شکستن قلب و غرور،صدا داشت؛
عاشقان،سکوت شب را ویران میکردند.

اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند.

اگر گناه،وزن داشت؛
هیچ کس را توانِ آن نبود که قدمی بردارد.
خیلی ها از کوله بارِ سنگینِ خویش ناله میکردند،
و من شاید کمر شکسته ترین بودم.

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان،به جای لبهایمان سخن نمی گفتند،
و ما کلام محبّت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم !

اگر دیوار نبود،نزدیک تر بودیم؛
با اولّین خمیازه،به خواب می رفتیم،
و هر عادتِ مکرّر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.

اگر خواب،حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی،بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها،سکّه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند !
و یک نفر در کنار خیابان،خوابِ گندم نمی دید،
تا دیگران از سرِ جوانمردی،
بی ارزش ترین سکّه هاشان را نثار او کنند.
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند !

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی،بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید.

اگر عشق نبود،
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبورِ روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری؛بی گمان،

پیش از اینها مرده بودیم؛
اگر عشق نبود !

اگر کینه نبود،
قلب ها،تمامیِ حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.
اگر خداوند،یک روز،آرزوی انسان را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم،

و تو نیز هرگز ندیدن مرا.
آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

 

 



" دکتر علی شریعتی "

 

 

 

 

 

 




طبقه بندی: الماس های طلایی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ SH ]

آنگاه جوانی گفت با ما از " دوستی " سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

دوست تو ، نیازهای برآورده ی توست.

کشتزاری ست که در آن ، با مهر ، تخم می کاری ،

و با سپاس ، از آن ، حاصل برمی داری.

سفره ی نان تو ، و آتشِ اجاق توست.

زیرا که گرسنه به سراغ او میروی ،

 و نزد او ، آرام و صفا می جویی.

هنگامی که او ، خیال خود را با تو در میان می گذارد ،

از اندیشیدنِ " نه " ، در خیالِ خود مترس ،

و از آوردنِ " آری " ، بر زبان خود ، دریغ مکن.

و هنگامی که او خاموش است ،

دل تو همچنان به دل او گوش می دهد؛

زیرا که در عالمِ دوستی ،

همه ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظارها ،

بی سخنی ، به دنیا می آیند ،

و بی آفرینی ، نصیب ِدوست می گردند.

هنگامی که از دوست خود جدا می شوی ، غمگین مشو.

زیرا آن چیزی که تو در او ، از هر چیزی دوست تر میداری ،

بسا که در غیبت او ، روشن تر باشد؛

چنان که کوهنورد ، از میان دشت ، کوه را روشن تر می بیند.

و زنهار که در دوستی ، غرضی نباشد؛

مگر ژرفا دادن به روح.

زیرا مهری که جویای چیزی به جز

- باز نمودنِ رازِ درونِ خود باشد - ،

مهر نیست؛

دامی ست گسترده ،که چیزی جز بیهودگی ،در آن نمی افتد.

و زنهار که از هر آنچه داری ،

بهترینش را به دوستت بدهی.

اگر او را باید که جزرِ روزیِ تو را ببیند ،

بگذار که مَدِّ آن را هم بشناسد.

آن ، چگونه دوستی ست که برای سوزاندنِ وقت ،

به سراغش می روی؟

به سراغِ دوست مرو ، مگر برای خوش کردنِ وقت.

زیرا کارِ او ، اینست که نیازِ تو را برآورد؛

نه آن که خالیِ درونِ تو را پر کند.

و شیرینیِ دوستی را ، با خنده ، شیرین تر کن،

و با بهره کردنِ خوشی ها.

زیرا در شبنمِ چیزهایِ خُرد است که دل ِانسان ،

بامدادِ خود را می جوید ،

و از آن ، تر و تازه می گردد.

 

 

 

" جبران خلیل جبران "




طبقه بندی: دوستی نامه،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ SH ]

تجربه های زندگی را زیاد هم جدّی نگیرید.

 مهم تر اینکه نگذارید این تجربه ها،آزارتان دهد.

زیرا در واقعیت،اینها چیزی نیستند جز تجربه های عالم رؤیا.

وقتی شرایط،بد است و شما مجبور هستید تحمّل کنید،

 آن را بخشی از خودتان نکنید.

البته که باید نقش تان را در زندگی بازی کنید،امّا

هرگز فراموش نکنید که بازیِ شما،

فقط یک نقش است و بس.

ممکن است چیزی را از دست بدهید،

امّا روحتان،چیزی را از دست نمی دهد.

به حضرت دوست ایمان داشته باشید؛

و ترس را

-که همه ی تلاش های شما را برای موفق شدن،

فلج میکند،

و درست همان چیزی را که شما از آن می ترسید،

جلب می نماید-،

 نابود کنید.

 

 

 

 

 

" پراماهانسا یوگاناندا "

 




طبقه بندی: اندرز نامه،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ SH ]

دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان ساخته بودند !

حق داشتند !

" نگهبانی از فکرها " ،

بسیار سخت تر از " نگهبانی از جرم " است !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ SH ]

ما امروزه خانه های بزرگتر ،

 امّا خانواده های کوچکتر داریم !

راحتی بیشتر ، امّا زمان کمتر.

مدارک تحصیلی بالاتر ، امّا درک عمومی پایین تر ؛

آگاهی بیشتر ، امّا قدرت تشخیص کمتر داریم؛

متخصّصانِ بیشتر ، امّا مشکلات نیز بیشتر؛

داروهای بیشتر ، امّا سلامتیِ کمتر.

بدون ملاحظه ، ایّام را می گذرانیم.

خیلی کم می خندیم،خیلی تند،رانندگی می کنیم.

خیلی زود عصبانی می شویم.

تا دیروقت بیدار می مانیم،

خیلی خسته از خواب برمی خیزیم.

 خیلی کم مطالعه می کنیم.

 اغلب اوقات،تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت

 دعا می کنیم !

چندین برابر،مایَملَک داریم،امّا ارزش هایمان

 کمتر شده است.

خیلی زیاد صحبت می کنیم،

به اندازه ی  کافی،دوست نمی داریم،

و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم،

امّا نه زندگی کردن را !

 تنها،به زندگی،سالهای عمر را افزوده ایم،

و نه زندگی را به سال های عمرمان !

ما ساختمان های بلندتر داریم،امّا طبع کوتاه تر؛

 بزرگراه های پهن تر،امّا دیدگاه های باریکتر؛

بیشتر خرج می کنیم،امّا کمتر داریم؛

بیشتر می خریم،امّا کمتر لذّت می بریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم،امّا قادر نیستیم

برای ملاقات همسایه ی جدیدمان،از یک سوی خیابان،

به آن سو برویم !

فضا ی بیرون را فتح کرده ایم،امّا نه فضای درون را؛

ما،اتم را شکافته ایم،امّا نه تعصّب خود را !

بیشتر می نویسیم،امّا کمتر یاد می گیریم.

بیشتر برنامه می ریزیم،امّا کمتر به انجام می رسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن.

درآمدهای بالاتری داریم،امّا اصول اخلاقیِ پایین تر !

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری  تولید کنیم،

اما ارتباطات کمتری داریم !

ما،کمیّتِ بیشتر،امّا کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمانِ غذاهای آماده،امّا دیر هضم است.

مردانِ بلند قامت،امّا شخصیت های پست !

سودهای کلان،امّا روابط سطحی.

فرصتِ بیشتر،امّا تفریحِ کمتر.

تنوع غذاییِ بیشتر،امّا تغذیه ی ناسالم تر.

درآمدِ بیشتر،امّا طلاق ِبیشتر.

منازلِ رؤیایی،امّا خانواده های از هم پاشیده !

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز،شما

" هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید.

زیرا هر روز زندگی،

یک موقعیت خاص است " .

در جستجوی دانش باشید،بیشتر بخوانید.

در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید،

بدون آنکه توجّهی به نیازهایتان داشته باشید.

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید.

غذای مورد علاقه تان را بخورید،

و جاهایی را که دوست دارید،ببینید.

زندگی فقط حفظ بقاء نیست،بلکه

 زنجیره ای از لحظه های لذّت بخش است.

از جامِ کریستال خود استفاده کنید؛

بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید،

و هر لحظه که دوست دارید،از آن استفاده کنید.

عباراتی مانند

"یکی از این روزها" ، و "روزی" را

از فرهنگ لغت خود خارج کنید.

بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم،

همین امروز بنویسیم.

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم.

هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید،

به تاخیر نیندازید.

"هر روز،هر ساعت و هر دقیقه،خاص است،

و شما نمی دانید که شاید آن می تواند

آخرین لحظه باشد" .

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را 

برای کسانی که دوست دارید،بفرستید،

و به خودتان می گویید که

 "یکی از این روزها" ، آنرا خواهم فرستاد،

فقط فکر کنید ...

 

"یکی از این روزها" ،

ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!




طبقه بندی: آبشارهای زندگی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ SH ]

تاریخچه ی خاصّی نداری !

افتخارات عجیب نیز در رزومه ی

چند ساله ی زندگی ات نیست!

عشق و نفرت بزرگی هم تجربه نکرده ای!

تاریخت را امروز بسازی،

مهم تر است از تاریخی که قبلاً نساخته ای...

امروز !!!

 




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ SH ]

تمام ریشه ها خشكیده اینجا
همه اندیشه ها از یاد رفته
به این نسلی كه در راه است،سوگند
كه نسل آدمی بر باد رفته
!
در اینجا حرف بی رنگی،قدیمی ست
نگاه نغمه ها،درگیر رنگ است
بقول شعر مولانا : "در اینجا،
وجود عشق،آلوده ست،ننگ است" !

بجز دیوانه هایی در خیابان
نمانده ردّی از دنیای مجنون !
"نظامی" نیست اینجا تا ببیند
چه آمد بر سر فردای مجنون !
در این دَیری كه شیرین،غرق رنگ است
و عشقِ پاك،بازاری ندارد؛
بجز هنگامِ قطعِ ریشه ی دل،
كسی با تیشه ها كاری ندارد !

چه آمد بر سر اندیشه ی ما
كه "دانستن" ، خریداری ندارد !
"نفهمیدن" ، چه دشوار است،امّا
برای نسل ما كاری ندارد !
اگر میگفت سعدی : "آدمیت،
نشانش بر لباسِ آدمی نیست" ؛
نمی دانست نسلی خواهد آمد
كه حتّی در لباسِ آدمی نیست !!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ SH ]

روزگاریست كه شیطان فریاد میزند:
" آدمی پیدا كنید ،

 سجده خواهم كرد " !!!




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ SH ]

نه صدایش را نازك كرده بود،
نه دستانش را آردی...
از كجا باید به گرگ بودنش

 شك میكردم ؟؟!!




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ SH ]

آدما که دارن از احساسشون حرف میزنن،

اول جمله هاشون،

یه " فعلاً " بذارید ...

اینطوری شاید بشه باور کرد !!!




طبقه بندی: اندرز نامه،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ SH ]

ﺑﻌﻀﻴﺎ ﺍَﺭﺯﻭﻧﻨﺪ ؛
ﺍﻣّﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﯼ ﺁﺩﻡ،

ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﻦ !!!

 




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ SH ]

هیچگاه تنهایی ات را به حراج نگذار...

 فصلش که برسد،

به قیمت می خرند !




طبقه بندی: برلیان های آبی،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ SH ]

گاه در زندگی،

موقعیت هایی پیش می آید

که انسان باید

تاوان دعاهای مستجاب شده ی خود را بپــردازد !




طبقه بندی: زولنگ های وحشی،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ SH ]

یادت باشد فرقی نمیکند

 تو دل بِبَری ،

یا من دل ببازم...
اگر حکم ، حکم دل نباشد ،

دیر یا زود ، یک نفر خواهد برید !!!




طبقه بندی: صندوقچه ی اسرار،
[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ SH ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

شب آرامی بود.....
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم،سینی چایی در دست
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من
خواهرم تّکه ی نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،به آرامش زیبای یقین.
با خودم می گفتم :
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاریست.
زندگی، فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست...
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است.
وقت رفتن،به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم.
دست ما،در کف این رود،
به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها
می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی،شوق رسیدن به همان
فردایی است،که نخواهد آمد.
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی.
ظرف امروز، پر از بودن توست.
شاید این خنده که امروز دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با امید است.
زندگی، یاد غریبی است که
در سینه ی خاک به جا می ماند.
زندگی ، سبزترین آیه،در اندیشه ی برگ؛
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود؛
زندگی،حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر؛
زندگی،باور دریاست در اندیشه ی ماهی،
در تنگ؛
زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه ی عشق؛
زندگی،فهم نفهمیدن هاست.
زندگی،پنجره ای باز،به دنیای وجود،
تا که این پنجره باز است،جهانی با ماست.
آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست.
فرصت بازی این پنجره را دریابیم.
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم،
پرده از ساحت دل برگیریم،
رو به این پنجره،با شوق،سلامی بکنیم.
زندگی،رسم پذیرایی از تقدیر است.
وزن خوشبختی من،وزن رضایتمندی ست.
زندگی،شاید شعر پدرم بود که خواند،
چای مادر، که مرا گرم نمود،
نان خواهر، که به ماهی ها داد،
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم.
زندگی،زمزمه ی پاک حیات ست،
میان دو سکوت.
زندگی،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهایی ست.
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.




"با سلام و احترام"
به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم در اینجا لحظات خوبی داشته باشید و از مطالب وبلاگ لذت ببرید.

استفاده از مطالب وبلاگ،فقط با ذکر منبع (نام و آدرس وبلاگ) بلامانع است.

از همکاری شما،صمیمانه ممنونم.

با تشکر از بازدید شما

پیروز و سربلند باشید.

"الماس طلایی"
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


be to nazdike nazdikam

get code of close right click in veblog


فروش بک لینکطراحی سایت